https://shohada.org/en/node/202817
شناسه خبر: 202817
2022-3-10 09:35
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی زهرا ترابی: آخرین مرتبه ای که آقای ترابی در جبهه بودند من یک شب خواب دیدم دور زیارتگاهی که در روستایمان هست دیوار کشیده اند و من و دختر بزرگ ایشان داخل زیارتگاه بودیم که متوجه شدم دخترش دور همین دیوار می چرخد . از او پرسیدم : چرا دور دیوار می گردی ؟ گفت : این مزار پدرم است . بعد از آن هم یک کبوتر سفید پرواز کرد و رفت . صبح که از خواب بیدار شدم خیلی ناراحت بودم . به شوهرم گفتم : بیا برویم از منزل برادرتان خبری بگیریم . وقتی رفتم تا چشمم به دختر بزرگشان افتاد ، نا خود آگاه اشکم ریخت . جاریم گفت : چرا گریه می کنی ؟ گفتم : مادر بزرگم در تربت فوت کرده نمی گزارند بروم . به خاطر همین دلم تنگ است . بعد از اینکه خانه آمدم . درب خانه را زدند . وقتی درب را باز کردم ، آقای پیروی از دوستان آقای ترابی بود . گفت : محمدآقا ( همسر من) هستند؟ گفتم : نه . بعد او را به جان بچه هایش قسم دادم که اگر خبری از علی آقا دارید به من بگویید و اشکهایم همینطور می ریخت . ایشان گفت : حالا که قسم دادید می گویم. حاج آقا مجروح شده ، امروز که سپاه رفتم به من خبر دادند و چون ایشان موقع رفتن به جبهه گفته بود هر خبری شد به برادرم اطلاع دهید ، بنابراین به منزل شما آمدم همسرتان که آمدند به ایشان بگویید به سپاه بیایند. وقتی برادرشان به خانه آمد . قضیه را گفتم او نیز رفت وقتی برگشت به من گفت : ظاهراً از ناحیه پا مجروح شده و اصفهان بستری است . مرا نیز احتمال دارد به اصفهان بفرستند .[این جریان را فقط ما اطلاع داشتیم و از طرفی چون خبر دقیق آن داده نمی شد مدت 14 ساعت بلا تکلیف بودیم] تا اینکه یکی از دوستانش به درب خانه آمد و از من پرسید ، شما چکاره هستید ؟ من نیز مطلقاً گفتم : یکی از همسایگانش هستم . اگر ایشان شهید شده اند به ما بگویید که حداقل یکسری کارهای اولیه را انجام بدهیم . چون هیچ کدام از اعضاء خانواده اطلاعی ندارند . او نیز گفت : بله شهید شده اند ولی چون از طرف صدا و سیما و جلسات قرآنی می خواهند مراسم ویژه ای بگیرند و منتظر فرصت بیشتری هستند . فعلاً به خانواده نگفته اند. خواهش می کنم شما نیز نگویید تا اینکه از طرف سپاه اطلاع دهند . پرسیدم : جنازه کجاست؟ گفت:مشهداست . وقتی شوهرم به منزل آمد او را مجدداً به سپاه فرستادم . وقتی برگشت پرسیدم چه خبر ؟ ناراحتی ، گفت : می گویند داخل اتاق درب بسته ای است و کسی حق ملاقات با اوراندارد . ولی من می روم کلید آن اتاق را گرفته و به ملاقاتش می روم . گفتم : حالا عجله نکن . بیا برویم از منزل برادرتان خبر بگیریم . وقتی آنجا رفتیم . دیدم ، جاریم گوشت ریز می کند . گفتم چه خبر ؟ گفت : امروز یکی از دوستانش مقداری گوشت آورد و گفت : اینها را با دفترچه داده اند .برای شما هم گرفته ام و همچنین خبر مجروحیت را داد . بعد همگی به اتفاق هم به منزل خواهر شوهرم رفتیم و به آنها نیز خبر دادیم . بالا خره بعد از دو روز از طرف سپاه خبر شهادتش را دادند و چون پدر و مادرش در شاهان گرماب بودند قرار شد شب به دنبال آنان برویم و خبر بدهیم که مجروح شده اند ودر روز روئیت شهداء در معراج علاوه بر شهید ، پیکر برادر جاری دیگرم نیز روئیت شد و در روز تشیع دو جنازه با هم تشیع گردید .