https://shohada.org/en/node/203890
شناسه خبر: 203890
2022-3-10 09:50
امدادهای غیبی
به روایت از محمدعلی بسکابادی : به یاد دارم یک روز که پسرم علی اکبر به روستای بسکاباد در حوالی گناباد به خانه ی عمویش رفته بود در آن روستا یک کوه بلند وجود دارد که به کوه پلنگ معروف می باشد. چون در قدیم در این منطقه پلنگ زیاد بود این کوه بنام کوه پلنگ خوانده می شود. صبح روز بعد علی اکبر پس از خوردن صبحانه ،بدون این که به کسی چیزی یا حرفی بگوید به طرف کوه می رود از کوه که بالا می رود در بین راه یکباره از قسمتی، از کوه به پایین پرت می شود و به خواست خدا شاخه ی درختی که آن جا بود چنگ می زند و خودش را بالا می کشد. حدود سه تا چهار ساعت راه می رود تا به بالای کوه می رسد وقتی به بالای کوه رسید، احساس تشنگی می کند که در همین موقع چشمش به چشمه ای که در آن جا بود می افتد. سریع می رود چند مشت آب می خورد چون دیر وقت بود به طرف روستا راه می افتد که در بین راه خیلی احساس گرسنگی می کند، در همین موقع صدایی را می شنود که اکبر آقا چه طوری؟! این جا چکار می کنی؟ چرا تنها به این جا آمدی مگر نمی دانی این جا خطرناک است؟ علی اکبر در جواب گفته بود: چون پدرم از این کوه تعریف کرده و من پس از آمدن به روستا دلم نیامد که به این جا نیایم و از نزدیک نبینم. ایشان بعد از مدتی که با آن شخص صحبت می کند آن شخص می گوید چیزی لازم نداری؟ علی اکبر گفت: خیلی گرسنه ام. آن شخص یک نان از کیسه اش بیرون می آورد و می گوید نان بگیر و بخور. بعد پارچه ای را باز می کند و نان را بر روی آن می گذارد. علی اکبر با دیدن نان فکر می کند این نان خشک و سخت است اما وقتی گوشه ای از نان را می گیرد تا بشکند ناگهان با لمس نان می فهمد که چقدر نان نرم شده و تازه است و شروع به خوردن نان می کند و چون دیر وقت بود و نزدیک اذان، علی اکبر از آن شخص خداحافظی می کند بدون این که نام و نشانی از او بپرسد. به طرف روستا به راه می افتد هنوز سی یا چهل قدم از آن شخص دور نشده بود که یادش می آید نام و نشان آن شخص را نپرسیده است، همین که بر می گردد به عقب و می بیند کسی آن جا نیست و خودش تنها در کوه می باشد و هر چه این طرف و آن طرف کوه می رود کسی را نمی بیند.