https://shohada.org/en/node/203891
شناسه خبر: 203891
2022-3-10 09:50
خواب و رویای شهید
به روایت از محمدعلی بسکابادی : به یاد دارم پسرم علی اکبر خوابی را که دیده بود را این گونه برایم نقل می کند: یک شب خواب دیدم که یک آقایی آمده و من را با خود به یک باغ بزرگ ، سر سبز و پر میوه برد. از آن آقا پرسیدم این جا کجاست که من را آورده ای؟ عجب باغ بزرگ و پر میوه ای است! آن مرد به من گفت: می خواهی این باغ مال شما باشد؟ بعد من خواستم یک دانه از این گلابی های روی درخت بخورم که آن آقا گفت: عجله نکن بعدها از این میوه ی بهشتی می خوری فعلا بیا و یک گردشی درون باغ بکنیم و راهی برویم! که یک مرتبه به وسط باغ رسیدیم دیدیم که خانه ای که بسیار بزرگ و زیبا بود در باغ وجود دارد آن آقا به من می گوید بلند شو و نمازت را بخوان. من هم بلند شدم و نماز صبحم را بخوانم و وقتی نمازم را خواندم و تا خواستم آن آقا را ببینم و نام و نشانی اش را بپرسم، دیدم هیچ اثری از آن آقا نیست. و من از خواب بیدار شدم تا این که فردای آن شب دوباره خواب همان آقا را دیدم که گفت: فردا در فلکه ی طبرسی در سر ساعت هشت صبح حاضر باش و ناپدید می شود. فردا صبح که از خواب بیدار شدم سریع به فلکه ی طبرسی رفتم و همان آقا را که در خواب دیده بودم را دوباره می بینم هر چه آن آقا به من می گوید علی اکبر با من کاری نداری چیزی نمی خواهی اما من هر چه فکر کردم یادم نیامد که این آقا را در کجا دیده ام بعد به آن آقا گفتم: نه کاری ندارم و آن شخص خداحافظی کرد و رفت و بعد هر چه دور و برم را نگاه کردم هیچ اثری از آن آقا ندیدم.