https://shohada.org/en/node/204038

شناسه خبر: 204038
2022-3-10 09:52

خاطرات سیاسی

به روایت از علی اصغر برازنده : یک روز که فرزندم از تظاهرات به خانه برگشت دیدم رنگش قرمز شده است پرسیدم چه شده محمد جان ؟ گفت: چیز مهمی نیست پدر جان. هنگامی که به طرف ماموران شاه کوکتل مولوتف می انداختم آنها مرا دیدند و دنبالم کردند از بین من و دوستانم فقط توانستند من را بگیرند و مرا به پاسگاه ببرند دوستانم آمدند و پشت درب پاسگاه شعار می دادند اگر محمدرضا را آزادد نکنید پاسگاه را به آتش می کشیم و آنها هم ترسیدند و مرا آزاد کردند ولی هنگامی که مرا به پاسگاه می بردند سه چهار تا از دندانهایم را شکستند ولی باز هم من شاه را فحش می دادم.