https://shohada.org/en/node/205900
شناسه خبر: 205900
2022-3-10 10:22
حالات معنوي قبل از شهادت
راوی حسین پیرزاد: هنگام عملیات والفجر 8 بود که در یک مسجدی به همراه دیگر برادران تخریب لشکر 21 امام رضا (ع) مستقر بودیم. شهید هادی اخباری یکی از سر گروههای انفجارات تخریب بود. به اتفاق او به آن طرف اروند رود رفتیم جایی که در میان نخل ها خاکریز زده بودیم. عراقی ها هم خاکریز داشتند بین خاکریز ایران و عراق چهار اتاق بود که فاصله اش به خاکریز ما نزدیکتر بود. ضمنا برادران تخریب در جلو خاکریز میادین مین ایجاد کرده بودند تا از هجوم عراقی ها جلوگیری شود. فرماندهی لشکر روز قبل دستور داده بودند که این اتاق ها منهدم شود تا تلفات کمتری از رزمندگان اسلام بگیرد. چون همان شب مسئول تخریب وقتی از همان مسیر به خط می رفت از مقابل با یک ماشین تصادف کرد و دستش شکست که ایشان را به بیمارستان فاطمه الزهرا (س) در خط هدایت کردند. شهید اخباری به بیمارستان رفت تا چگونگی انهدام این خانه ها را از مسئول تخریب بپرسد. ایشان را راهنمایی کردند که از فلان جا مهمات بگیر و اتاق ها را تخریب کن. این شهید والامقام مهمات را تهیه کرد. قابل به ذکر است هرگاه ما می خواستیم خداحافظی کنیم باهم روبوسی می کردیم. ولی این بار آخر به خاطر بی لیاقتی این جانب هادی در حالیکه عرق می ریخت و با چفیه خود عرق ها را پاک می کرد و با من خداحافظی کرد و برای انجام این مأموریت رفت. یک گروه از بچه های خط (مثل آرپی جی زن، تیربارچی و تک تیرانداز) را جلوتر از این اتاق ها برده بود و 16 عدد مین صد تانک را در چهار گوشه اتاق ها کار گذاشته و به وسیله فتیله به هم متصل کرده بود و آماده انفجار بود که نیروها را عقب برد. (پشت خاکریز) تا خودش منفجر کند. در همین لحظه که بچه ها عقب رفته بودند او به همراه معاونش شهید مجید غفوری (خانواده سه شهید) همانجا یک گلوله خمپاره روی مدار انفجار خورد خلاصه تمام خانه ها منفجر شد و هادی اخباری پودر شد و شهید غفوری هم زیر خاک ها ماند که ایشان را خارج کردند، در حالی که مجروح شده بود و خون از چشمش می آمد ولی از هادی اخباری فقط یک جفت پوتین پیدا شد و تکه هایی از گوشت صورتش که مجموعا در یک پلاستیک 3 الی 4 کیلویی قرار دادند. من که از خبر شهادت هادی مطلع شدم لباسها و وسایلمان را داخل یک پلاستیک می گذاشتم و همیشه باهم بودیم _ رفتم اورکت شهید هادی را برداشتم داخل جیبش یک تکه کاغذی به اندازه کف دست دیدم که روی این تکه کاغذ جملاتی را نوشته بود. در روی کاغذ نوشته بود: (خدایا نمی دانم چرا اینگونه شده ام، وجودم چیز دیگری را احساس می کند، انگار دنیا برایم قفسی تنگ شده است. در خود قدرت پرواز پیدا کرده ام). این کاغذ را که خواندم خیلی منقلب شده بودم البته از قبل احساس می کردم که هادی ماندنی نیست آخر من خودم دیده بودم وقتی در صف نماز جماعت می ایستاد بدنش می لرزید و پاهایش را می دیدم که می لرزد. بعد از شهادتش متوجه شدیم که دورتر از مقرمان یک قبری کنده و یک نفر از همرزمان دیده بود که او شبهای جمعه داخل قبر می رفته و راز و نیاز می کرده است. برای تشییع جنازه این گل عاشق وجه ا... به مشهد آمدم. وقتی به مشهد رسیدم هنوز به خانه آنها خبر نداده بودند. یکی دو روز بعد خبر شهادت را به خانواده هایشان دادند. پدر شهید هادی که ایشان هم یک روحانی عارف و مخلص و سرباز امام زمان (عج) است را دیدم و قضیه شهادت هادی را مختصرا برایش توضیح دادم. قرار بود به معراج شهدا برویم از پدر هادی تقاضا کردم که ایشان به معراج نیایند چون مادرش هم نمی خواست بیاید ایشان با ناراحتی گفتند: یعنی می گویی من صبر ندارم مگر هادی چطور شهید شده است؟ من چیزی نگفتم. اصرار خیلی زیاد ایشان مرا متحیر کرده بود، وقتی به معراج رسیدیم پدر صبور این شهید رفت کنار تابوت ایستاد و تخته تابوت را باز کرد. نگاهش به دو پوتین هادی و تکه پاره هایی از گوشت بدنش افتاد. من خودم دیدم این پدر بزرگوار صورت و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و فقط گفت (انا لله و انا الیه راجعون).