https://shohada.org/en/node/206217

شناسه خبر: 206217
2022-3-10 10:30

مسلمان همُت بس است!

به نقل از همسر شهید: بار آخری بود که حسین برای مرخصی آمده بود. روز آخر قبل از رفتن، از او پرسیدم: «برای ناهار چه می‌خوری؟» گفت: «نان و دوغ.» پرسیدم: «چرا؟» جواب داد: «می‌خواهم چیزی را که رزمندگان می‌خورند، بخورم.» بعدازظهر برای شستن لباس‌ها رفتم که آمد و با همان یک دستی که داشت؛ به من کمک کرد، لباس‌ها را می‌آورد وسط حیاط می‌گذاشت و من پهن می‌کردم. آن روز من دیگر حسین را از خودم نمی‌دیدم انگار که به عالم دیگری تعلق داشت. هر چه می‌خواستم خودم را راضی کنم که باز هم بر می‌گردد، نمی‌شد. نماز می‌خواند، گریه می‌کردم. قرآن می‌خواند، گریه می‌کردم. حتی راه می‌رفت، گریه می‌کردم. تا اینکه به اتاق رفت و خوابید. بالای سرش رفتم و نگاهی به صورتش انداختم، آرامشی وصف‎ناشدنی در چهره‎اش یافتم. به اتاق کناری رفتم و گفتم: «خدایا من که برازنده این مرد نیستم.» چشمانش را باز کرد و گفت: «چه می‌گفتی؟» گفتم: «داشتم با خدا صحبت می‌کردم.» گفت: «نه، چه می‌گفتی؟» جواب دادم: «داشتم می‌گفتم، من برازندۀ این مرد نیستم، خدایا اگر سالم از جبهه برگشت، یک زن که برازندۀ او باشد برایش می‌گیرم.» او گفت: «مسلمان، همت بس است!»