https://shohada.org/en/node/206773

شناسه خبر: 206773
2022-3-10 10:38

نجاری

شغل اجدادی ما نجاری بود . توحید در همان نوجوانی یکی دو تا کمد چوبی ساخت . اوقات فراغتش را هم گذاشت برای طراحی یک ایده شخصی . یک کاردستی هنرمندانه که ساختن اش دو سال طول کشید . همه از این که یک پسر دوازده ساله توانسته بود چنین چیزی را بسازد متعجب شده بودند .توحید عضو انجمن ریاضی دانان جوان بود . مدتی بعد دعوت شد به المپیاد ریاضی ولی وضعیت مالی خانواده برای چنین فعالیت هایی خوب نبود . او در دانشگاه هم قبول شد اما ایثار کرد و رفت دنبال کسب و کار . نمی خواست پدر را تحت فشار بگذارد . محل خدمت اش مسیری کوهستانی و صعب العبور داشت . او توی کانکس خدمت می کرد و با سرما و بدی آب و هوا می جنگید اما در محیط خانه هیچ وقت از سختی های محیط کار حرفی نمی زد . می گفت : مادر و خواهرم ناراحت می شن اگه بفهمن من توی سختی خدمت می کنم *** یکی دو روز بود که آمده بود مرخصی . از هنگ مرزی زنگش زدند : « عملیات داریم . بچه ها به منطقه آشنا نیستن . می تونی بیای ؟» با این که وقت استراحتش بود اما ساکش را بست و راه افتاد به سمت منطقه ماموریتی اش . من از توحید بزرگتر بودم . توی خدمت سربازی استخوان ترقوه ام شکست . توحید خودش را رساند و همه کارهایم را انجام داد . مدتی هم مراقب ام بود ولی هیچ کدام از اعضای خانواده این موضوع را نفهمیدند . دلش نمی خواست خواهر و مادرمان را ناراحت ببیند توحید شهید شده بود . توی وسایلش قبضی را دیدیم مربوط به بیست روز قبل . او به صورت محرمانه به فقرا کمک کرده بود . این را وقتی فهمیدیم که دوستش به صورت کامل در مورد آن قبض و کمک های همیشگی توحید برایمان توضیح داد