https://shohada.org/en/node/207229
شناسه خبر: 207229
2022-3-10 10:44
عشق به جهاد
راوی فاطمه ملایی: اوایل انقلاب برادر بزرگش محمد امین تلوزیونی آورده بود شهید عباس در حالی که تلوزیون نگاه می کرد گفت : مادر من از کدام یک از این جوانها رشید تر هستم ؟! باید بروم جبهه ! گفتم : عروس بیست روزه است را چکار می کنی ؟ تو بروی من چکار کنم ؟ ! گفت مادر هیچ اصرار نکن حتماً باید بروم . به هر حال رضایت دادم و گفتم : برو مادر جان خدا نگهدارت ! اما قبل از اینکه برود من و همسرش خیلی گریه می کردیم . عباس به ما گفت : مادر گریه نکن . اگر خون گریه کنی می روم یعنی تو مسلمان نیستی ؟! گفتم : چرا مادر جان مسلمانم بعد بع همسرش گفت : برو فلان کتاب را بیاور ! که این کتاب دست نویس خودش بود و جریان کربلا و مصائب حضرت زینب (س) را از اول تا آخر برایم خواند و گفت : مادر یک عباس از تو می خواهد برود حضرت زینب (س) این همه مصیبت دیده تو راضی نیستی من بروم ؟! در جواب گفتم : برو مادر جان سرو جانت فدای زینب (س) و حسین (ع) ! حالا راضی شدم . سپس به همسرش گفت : برو خانم نواری بیاور ! و همسرش نوار آورد و شهید در ضبط صوت گذاشت و از ذوق خوشحالی این شعر را خواند و صدای خودش را ضبط کرد : من مسلمانم حکم قرآنم می روم به جبهه ها مادر حلالم کن ! آن وقت به پشت من دستی زد و گفت : احسنت مادر ، خدا شاهد است اینها نمی فهمد . هر کس امروز امام را تنها بگذارد مثل این است که امام حسین (ع) را در کربلا تنها گذاشته است .