https://shohada.org/en/node/207466

شناسه خبر: 207466
2022-3-10 10:48

فکاهي وقايع خنده دار

راوی حسین طاهری: اویل انقلاب بود که قدیر به شیروان آمده بود ، آنجا یک روز با دخترم بازی می کردند که دیدم الاغ مرا برداشته اند و دو نفری سوارش شده اند گفتم : قدیر الاغ با خود نمیبری بفروشی او هم خندید و گفت : حالا اینجا زرنگیم را نشانت می دهم ، رفته بودند الاغ را فروخته به مبلغ 20 تومان و با پولش شکلات و بستنی خریده بودند و پولش را خرج کرده بودند و بعد به من گفت من بسیجی هستم و تو نمی توانی مرا بزنی اگر جرأت داری بیا . یک روز رفتم برای زیارت و به مادر خانمم گفتم که قدیر این کار را انجام داده است و در جواب مادرخانمم گفت : باید او را می زدی اما من گفتم نه اگر او را می زدم باید دختر خودم را هم میزدم اما این کار را نکردم