https://shohada.org/en/node/208822

شناسه خبر: 208822
2022-3-10 11:06

فکاهي وقايع خنده دار

راوی احمد رعیت نژاد : آقای مهدی میرزایی خاطره ای را از زمان نوجوانی اش این گونه برایم تعریف می کرد: یک سری که مرخصی آمده بود آمد دنبال من و سوار ماشین ایشان شدیم تا به اتفاق به دیدار دیگر دوستان برویم یادم می آید به مقابل مسجدی در خیابان خواجه ربیع که رسیدیم ایشان خاطره اش را که در همان مسجد اتفاق افتاده بود شروع کرد به تعریف: « زمانی که نوجوان بودم در یکی از شب ها که در مسجد محلمان مراسمی بود. تصمیم گرفتیم که آن شب مردم را بخندانیم. به اتفاق یکی دیگر از بچه ها برنامه ریزی کردیم که درون گلاب پاش ها جوهر بریزیم و وقتی برق ها را خاموش می کنند که عزاداری می کنند دو نفری شروع کنیم و از یک کنار توی دست همه گلاب بپاشیم. منتظر ماندیم بعد از این که قصد خود را عملی کردیم و گلاب و جوهرها را قاطی کردیم تا این که برقها خاموش شود و ما کار خود را شروع کنیم. به محض این که برق ها خاموش شد دو نفری شروع کردیم به ریختن گلاب در دست عزاداران، عزادارن نیز گلابها را به صورت خود می مالیدند. بعد از پخش گلاب بلافاصله از مسجد بیرون رفتیم و مخفی شدیم که ما را پیدا نکنند. وقتی برق ها را روشن می کنند عزاداران به یکدیگر نگاه می کنند و از این که صورتشان رنگی شده است شروع به خندیدن می کنند. فهمیده بودندکه کار ما بوده است هر چه گشته بودند ما را پیدا نکردند.»