https://shohada.org/en/node/208828

شناسه خبر: 208828
2022-3-10 11:06

خاطرات جنگي

راوی علی موحدی : آن اوایل که رفتیم منطقه سومار برای تحویل گرفتن محورها از لشگرحضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم). شبها با نیروهای شناسایی حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)می رفتیم جلو محور هایشان را تحویل می گرفتیم زیرا قرار بود ما از داخل راهکارها عملیات را انجام بدهیم. نیرو جلو ببریم. یادم می آید یک شب با شهید میرزایی رفتیم راه خیلی زیادی پیاده می رفتیم. آنجا جاده نداشت و مشکلات زیادی داشت برای شناسایی مسافت خیلی زیادی راه می رفتیم. طوری که به نزدیک خط عراقی ها رسیدیم. واقعاً خسته و کوفته بودیم. همه اش توی کوه و دره و اینها می خواست برویم و باید رعایت می کردیم. طوری راه برویم که سنگی از زیر پایمان در نرود و در اونجا صدایی ایجاد نکند. کاملاً مسائل استتار و اختفاء را باید آنجا رعایت می کردیم. یک شب جلو رفتیم. محوری شناسایی کردیم و تحویل گرفتیم. بعد نظرم این بود و به شهید میرزایی گفتم: حالا که تا اینجا آمدیم. اینها تا جلوی میدان مین رفتند. میدان مین بود که گفتند یک تعداد سنگرکمین دارند و بعد از سنگر کمین ها یک میدان مین دیگر دارند. خطشان بعد از میدان مین هست این حرفها را بچه های سنگر حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) می گفتند و من به شهید میرزایی گفتم: حالا که تا اینجا آمدیم. بیا میدان مین اولی را برویم تا میدان مین دومی که جلو خط هست. آنجا را هم برویم ببینیم، شهید میرزایی گفت: باشد برویم با یک نفر از بچه های لشگر حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) که بلدچی بود. از ما جلوتر راه افتا د. خیلی موقعیت حساسی و عجیبی بود. شب هم احتمالاً آنجا مهتابی بود باید خیلی رعایت می کردیم. آمدیم یواش یواش از داخل میدان مین رد شدیم. تا پای سنگر کمین ها، یک تپه ای بود آمدیم. مثلاً حدود 50 _ 40 متر بلندی تپه ای بود و روی این تپه یک سنگر کمینی از عراقی ها بود. عراقی قشنگ آنجا ایستاده بود و سیگار می کشید و از سنگرش بیرون می آمد و کنار سنگرش می نشست. هوا هم مهتابی بود و قشنگ دیده می شد. ما در سایه مهتاب بودیم. روی تپه که می رفتیم او ما را درست نمی دید. ولی فاصله مان خیلی نزدیک بود. شاید کمتر از 25 متر فاصله داشتیم. این دو نفر از لشگر حضرت رسول (صلی الله علیه آله وسلم) و بلدچی گفتند: شما اینجا بایستید. ما می رویم جلو یک چند تا به حساب از روی مین رد می شویم و بعد می آییم. دنبال شما و باهم می رویم. اینها از کنار ما رد شدند یواش رفتند و ما هم پایین پای عراقی ماندیم، خیلی قشنگ عراقی با خودش شعر می خواند. صدایش را ما می شنیدیم. سیگار می کشید و می آمد بیرون و داخل سنگر می رفت و ما هم پاین بودیم و آنجا هم به شدت خوابمان گرفته بود. من به شهید میرزایی گفتم: یک چند دقیقه من می خوابم. چون اینقدر خسته بودیم. هر شب آنجا می رفتیم جلو. خیلی خسته بودیم. گفتم: یک چند دقیقه من می خوابم7 شما بیدار باش. باز چند چند دقیقه هم من بیدار هستم. شما بخواب. گفت: باشد من گرفتم خوابیدم. ولی باز هم می ترسیدم. خوابم نمی برد. چند دقیقه ای گذشت. در حالت خواب و بیداری بودم، دیدم شهید میرزایی خوابید و قشنگ پاهایش را هم دراز کرده و خر خر هم می کند. باز من یواش بیدارش کردم، می گفتم: مهدی بلند شو. مهدی بلند شو. اینجا عراقی هست. می گفت: خوب باشد. حالا پایین پای عراقی بودیم. اینقدر ما می ترسیدم. هر چی دم دهانش را می گرفتم و با زبان خودمان به ایشان می گفتم: لا مذهب ساکت باش، اینجا عراقی ها هستند می فهمند. او در یک حالت خواب بود. زیاد متوجه نشد. و اگر هم متوجه می شد زیاد برایش مهم نبود. خلاصه 20 دقیقه، نیم ساعتی طول کشید تا آنها آمدند عقب و باهم رفتیم. ما خون جگر شدیم. این سر و صدا می کرد. ولی خوب خوشبختانه عراقی هم متوجه نشد. دوباره رفتیم جلو و از آنجا برگشتیم. آنجا هم که رفیتم جلو، مرتب آن بنده خدایی که از لشگر حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم )بود، داد و بیداد می کرد. یقه مهدی را فشار می داد، می گفت: یواش راه برو. این هم می گفت: باشد برو، دوباره با شق، شق توی سنگها پایش را می زد و می رفت. آنجا هم خیلی حساس بود تا اینکه برگشتیم.