https://shohada.org/en/node/208830
شناسه خبر: 208830
2022-3-10 11:06
خاطرات جنگي
راوی علی موحدی : وقتی برگشتیم از پنجوین به طرف ایلام و پادگان ظفر ، من و شهید میرزائی با یک وانت راه افتادیم با هم آمدیم . عصری از مریوان آمدیم، داخل وانت هم پر اسلحه بود ، اسلحه های قنیمتی که از پنجوین جمع شده بود . (خمپاره - آرپی جی - کلاش - تیربار ) هر چه بود همه را ریخته بودیم و یک چادر هم رویش کشیده بودیم راه افتادیم با هم آمدیم من به مهدی گفتم: برویم من همشیره ام سنندج هستند آنجا یک غذایی چیزی می خوریم بعد ما همه می رویم . آمدیم ماشین هم بنزین کم داشت یک طوری بود که احتمال می دادیم تا مریوان نرسیم آنجا هم پمپ بنزین نبود. تا سنندج می ترسیدیم نرسیم . آمدیم سرو آباد که رسیدیم هوا هم خیلی سرد بود . آنجا که رسیدیم ، جلویمان را گرفتند و گفتند: دیگر جاده تأمین ندارد و نمی شود بروید. شهید مهدی گفت: که نه ما می رویم . گاز را گرفت و طناب آندژبان را هم کند و آن دژبان هم نامردی نکرده یک رگباری روی ماشین گرفت دیگر من به زور مهدی را گرفتم و گفتم: بابا بایست حالا می زدند یک طوری می شود و خلاصه دور زد و مهدی از ماشین پایین آمد و یقه دژبان را گرفت و یک دعوایی شد . من اینها را جدا کردم و گفتم: خوب اینها اجازه ندارند ، بگذارند کسی برود چون تأمین ندارد . دیگر آمدیم گفت: باید همین جا بخوابید . حالا ما آمدیم توی سرو آباد هیچ جایی نداشت که بخوابیم نه مسجدی نه نمازخانه ای ، ماشین هم بنزین نداشت . نمی توانستیم روشن بگذاریم که گرم باشد . ماشین را خاموش کردیم و یک کمی رادیو را روشن کردیم و به گوش کردن عراق را گرفته بودیم هوا سرد شد. اینقدر تا صبح آنجا لرزیدیم ، هی ماشین را روشن می کردیم . نصف شب این ماشین هم یخ زده بود . می بایست گرم شود که بخاریش گرم کند . کلی بنزین مصرف می کرد و باز تا کمی گرم می شد می ترسیدیم خاموش می کردیم باز چند دقیقه بعدش سرد می شد ، تا صبح خلاصه خوابمان نبرد اول صبح که هوا روشن شد هنوز هیچ ماشینی نرفته بود ، مهدی میرزائی رفت داخل جاده و گاز را گرفت. هنوز نه تأمین آمده بود در جاده که گاز را گرفت به هیچ کس هم توجهی نداشت ، گاز را گرفتیم و آمدیم طرف سنندج . خوب الحمد... هیچ مشکلی نداشتیم. آمدیم تا سنندج و رفتیم خانه همشیره مان . ایشان هم چون شوهرش نبود هیچ چیزی در خانه نداشت. حتی نان هم نداشت . ما هم خداحافظی کردیم و آمدیم در شهر سنندج کمی نان و کالباس خریدیم در بین راه با هم خوردیم و آن روز به پادگان ظفر آمدیم.