https://shohada.org/en/node/208832

شناسه خبر: 208832
2022-3-10 11:06

لحظه و نحوه شهادت

راوی اکبر نجاتی : نیروها مدت مأموریتشان تمام شده بود و یکی دو بار تمدید کرده بودند و بعضی ها در آمدن به جبهه برنامه ریزی نکرده بودند . یک تعداد هم باور نمی کردند که شاید عملیات بشود . یک تعداد از نیروها رفتند و در نهایت نیروهای تیپ را بین دو تیپ امام صادق (علیه السلام) و تیپ امام جواد(علیه السلام) تقسیم کردیم ایشان فرمانده تیپ بود. ما هم در خدمت ایشان بودیم و عملیات که آغاز شد یال شهدا که ارتفاع مسلط بر منطقه بود معروف به یال شهدا دست عراقیها بود ما با خاکریز زدن با شهید حصاری و شهید میرزایی توانستیم راه یال شهدارا از پایین ببندیم و عراقی ها وقتی دیدند راهشان بسته شده از یال که پایین آمدند تسلیم شدند. عصر همان روز دشمن در منطقه پاتک کرد البته قبل از اینکه پاتک کند سردار قالی باف به ما و ایشان و خدا رحمت کند شهید فاضل حسینی و مشیر برادر خانم آقای قالی باف و چند تا از بچه ها گفتند برویم این یال شهدا را که دشمن سلاحهایش را جا گذاشته است برداریم بیاوریم . حالا پیش بینی می شد که دشمن ارتفاع را پس بگیرد که سلاحها دستمان نیفتد ما رفتیم بالا سلاحهای زیادی بود . آرپی جی بود ، 106 بود، 203 بود ، چهار لول بود همه را جمع کردیم . خیلی هم روی ارتفاع سخت بود روی شانهایمان باید می انداختیم یک اکیپ چند نفره ای بودیم . رفتیم و خلاصه پایین ارتفاع که رسیدیم دشمن پاتک کرد آتش خیلی شدیدی می ریخت و تیربارهایش هم شروع به زدن کرد . هر لحظه صدا ها نزدیک می شد مشخص بود که دشمن دارد فاصله اش کم می شود خیلی آتش را متمرکز کرده بود روی یال شهدا که مقاومت آنجا را بشکند که نیروهایش را بفرستد بروند بالای یال که اگر آنجا را می گرفت سمت راست تیپ امام جواد (علیه السلام) هم باید خالی می کردند . یعنی اگر آنجا را می گرفت دیگر باید عقب نشینی می کردیم . دشمن خیلی آتشش آنجا شدید شد . شهید میرزایی گفت : شما همین داخل شیار بچه ها را سازمان بده تا من بروم بالای سمت راست داخل دشت آنجا را سازمان بدهم که دشمن نتواند خط را بگیرد . ما آنجا از ایشان خداحافظی کردیم و آخرین خداحافظیمان بود . البته من حقیقتا کاش می دانستم که آخرین خداحافظی است غافل بودم از اینکه آخرین خداحافظی من از ایشان هست در آنجا ما خط را توی شیار سازمان دادیم . آنجا یک چند تا ترکش جزیی به من خورد . ولی گمان می کنم آقای فاضل الحسینی که کنارم بود ایشان هم چند ترکش جزیی خورد . شهید سمیعی را آنجا دیدیم به ایشان گفتیم . برو پای یال که یک تپه ای بود . گفتم : برو روی این تپه و نیروها را سازمان بده که دشمن نتواند کاری بکند. اینقدر گلوله اطرافمان می خورد که مثل سربهای داغ می ریخت روی سرمان و سرمان می سوخت ولی ترکش مستقیم نمی خورد تا اینکه قضیه تمام شد . عصر بود به ما گفتند :پیکری داخل معراج هست بیایید ببینید این کیست ؟ من و شهید چراغچی با هم رفتیم ، آقای کیخواه بود آمد به ما گفت که : همچنین شهیدی است رفتیم و دیدیم که یک پیکری هست ، فقط محاسن دارد و از لب بالا و سر هیچ چیز ندارد . فقط محاسن دارد و گردنش هست . از روی محاسنش و دستهایش که قبلا ترکش خورده بود و آثار ترکش روی دستهایش بود تشخیص دادیم که شهید میرزایی است و دیدار بعدی ما آنجا بود .