https://shohada.org/en/node/208836

شناسه خبر: 208836
2022-3-10 11:06

خاطرات جنگي

راوی علی موحدی : یکی دیگر از خاطرات جالبی که دارم با شهید میرزایی این بود که من یک روز از همان خط برمی گشتم بعد یک وقت، ماشین را چند تپه عقب تر گذاشته بودم. آمدم سوار ماشین بشوم و بروم قرارگاه تاکتیکی از یک تپه که عقب آمدم، دیدم دو نفر عراقی دستهایشان را بلند کردند، جلوی من. من هم یک لحظه ترسیدم. خوب نه. اسلحه ای داشتم و نه هیچی همینطور آمده بودم. داشتم برمی گشتم، دویدم بین همان تپه عراقی ها و یک نارنجک برداشتم. ضامنش را کشیدم و به اینها گفتم که راه بیفتید جلو. اینها هم دستهایشان را بلند کردند. نگو که اینها چند روز بود که کله قندی محاصره بود اینها هم در سنگر پشت بودند نمی دانم چه طوری شده بود خسته شده بودند یا مشکل داشتند. آمده بودند خودشان تسلیم شوند. بالاخره اینها را برداشتم تا آوردم کنار ماشین، جای ماشین گفتم: عقب ماشین وانت بنشینید. صورتتان را هم به پشت ماشین برگردانید. سوار ماشین شدم و راه افتادم از داخل شیارها می رفتیم. راه افتادیم. در آینه نگاهشان می کردم. آمدم قرارگاه تاکتیکی و شهید میرزایی با سردار قربانی آنجا بود. با سردار قربانی صحبت کردیم، گفتیم: اینها را آوردیم. گفت: با شهید میرزایی اینها را ببر تپه. اگر اشتباه نکنم تپه 343 که نزدیک کله قندی بود. از آنجا با بلندگو صحبت کنند تا عراقی هایی که آنجا هستند بیایند و تسلیم شوند. بعد شهید میرزایی هم بلند شد. اینها را بردیم. اینها نمی آمدند و گریه می کردند، داد و بیداد می کردند که ما نمی آییم. اینها را با تهدید اسلحه داخل بردیم. یال 343. از کوه بالا رفتیم. بالا یک سنگری بود آنجا که مال خود عراقی ها بود آن تپه پاکسازی شده بود. در آن سنگر نشستیم و به اینها بلندگوی دستی دادم و گفتم: اعلام کنید برای عراقی ها که بیایند. اینهم شروع کرد به صحبت کردن. یکی از آنها در بلندگو به عربی گفت: بیایید اینجا. هم آب سرد هست، هم سیگار هست، همه چیز هست. خودتان را اذیت نکنید. در همین حال و هوا بودیم که عراقی ها دو تا خمپاره 120 زدند. یکی خورد روی همان سنگر که داخل آن نشسته بودیم، یکی هم خورد جلوی دهنه سنگر که همانجا بسته شد. دیدیم جواب خوبی دادند. باز بلند شدیم آمدیم که یک سنگر دیگر باز از آنجا شروع کرد به صحبت کردن، باز دوباره عراقی ها یک تیربار و یک کالیبر بستند تمام آن تپه را به خمپاره بستند. بعد دیگر شهید میرزایی گفت: بیا برویم. فایده ای ندارد. جواب اینهارا باید با گلوله و توپ و تانک بدهیم. با این کارها نمی شود به راهشان آورد. دیگه بلند شدیم اسلحه ها را برداشتیم. عقب آوردیم و آنها را هم عقب بردیم. این خاطره دیگری بود از اون روزی که با شهید میرزایی بودیم.