https://shohada.org/en/node/208838

شناسه خبر: 208838
2022-3-10 11:06

خاطرات جنگي

راوی علی موحدی : یک خاطره دیگر هم از همان شب که خاکریز می زدیم دارم. آن شب ما خیلی خسته بودیم. چون چند شبی بود که ما با شهید میرزایی آنجا بودیم و دو تایی شاید آن ده روز را تمام وقت باهم بودیم. آن ده روز آنجا بنا بود که این بولدوزرها از تاریکی شب استفاده کنند و خاکریز را وصل کنند. بعد ما و شهید میرزایی تنها آنها را راهنمایی می کردیم که اشتباه نکنند و دوتایی به هم برسند. از این طرف هم داشتند خاکریز می زدند از آن طرف هم خاکریز می زدند. وسطشان هم تپه ماهور بود نمی دیدیدند. بعد من شب خسته بودم. به شهید میرزایی گفتم که من اینجا یک کمی می خوابم شما مواظب اینها باش و هر وقت خسته شدی، شما بخواب من مواظب هستم و راهنمایی می کنم. من همانجا که بولدوزرها کار می کردند، با 50 متر فاصله، یک جایی پیدا کردم. حالت پستی داشت. روی زمین آنجا گرفتم و خوابیدم. آنقدر هم خسته بودم تا خوابیدم، خوابم برد. در همین لحظات بود که از خواب بیدار شدم. دیدم که شهید میرزایی هم آمده کنار من گرفته خوابیده است. ظاهراً به راننده های بولدوزر راهشان را یاد داده بودند و بعد خوابیده بودند. من هم چیزی نگفتم و در همان لحظه ای که خوابیده بودیم، یک لحظه متوجه شدیم که یک صدای مهیبی می آید و ما هم داریم تکان می خوریم. من خیلی خسته بودم، در حالت خواب و بیداری بودم که چشمهایم را باز کردم و دیدم این بولدوزر دارد پشت خاکریز ما خاکریزی می زند. خاکها را بلند کرده همینطور از پشت دارد هل می دهد. و ما هم با خاکها داریم می رویم. اصلاً او هم در بین این تاریکی متوجه نشده بود که کسی اینجا خوابیده است. دیگر بلند داد زدم، مهدی هم بلند شد. دویدیم آمدیم کنار، این هم اصلا خواسش نبود که اینجا کسی خوابیده است. داشت خاکریز می زد. اگر یک دقیقه ای ما آنجا دیرتر از خواب بلند می شدیم، بولدوزر ما را آنجا زیر خاک می کرد و متوجه هم نمی شد.