https://shohada.org/en/node/208870
شناسه خبر: 208870
2022-3-10 11:06
شجاعت و شهامت
راوی علی موحدی : یادم می آید یک زمانی در چزابه باهم برای شناسایی رفتیم. در یک منطقه ای بود که آنجا دو قسمت شده بودیم. یک قسمت ما با شهید عامل یک قسمت هم شهید میرزایی بود با یک تعداد دیگر از نیروها، آنها طرف آب شناسایی می رفتند و ما طرف رملها می رفتیم شناسایی و هر کدام هم دو تا قسمت داشتیم و دو تا چادر زده بودیم البته آنها داخل خانه بودند یک خانه هایی متعلق به روستای همانجا بود ما در یک چادری داخل رملها بودیم یک پانزده روزی همانجا بودیم شبها شناسایی می رفتیم برای اینکه یک چند تا محور عملیات ایذایی می خواستند قبل از خیبر انجام دهند آنجا هم برای عملیات ایذایی شناسایی داشته باشند که احتمالا همزمان با خیبر انجام بشود. ما چند شب رفتیم شناسایی. یک شب شهید میرزایی از آن قسمت خودشان آمده بود که توی را هکارهای ما بیاید. شناسایی کند. ما باهم رفتیم جلو خوب یک قسمتی بود می رفتیم و می رسیدیم به یک تک نخلی و سلیمان را می گذاشتیم از آنجا باز دوباره حرکت می کردیم و می امدیم به یک میدان مین می رسیدیم. از میدان مین عبور کردیم و آمدیم یک جایی بود یک جاده شنی بود. از جاده شنی می آمدیم تا نزدیک عراقی ها عراقی ها هم آنجا تقریبا پشت جبهه شان بود. زیاد برایشان مهم نبود ولی به هر صورت عراقی ها چون می دانستند ایرانیها شناسائی هایی اینطوری می کنند پشت جبهه هایشان هم هر جا می رفتی سنگرهای نگهبانی داشتند. ما جلو رفتیم تا آن آخرین قسمت چهار نفر بودیم. دو نفر ماندند. من و شهید میرزایی باز رفتیم جلو از کنار همین جاده شنی جلو رفتیم. جاده شنی مثلا سه متر عرضش بود. جاده قدیمی بود که دیگر استفاده نمی شد. این جاده از داخل خط عراق به طرف نیروهای ما می آمد. جاده های قدیمی قبل از جنگ بودند. عراقی ها هم آنجا جبهه شان طوری بود که از روی همین جاده شنی رد می شد سنگرهایشان غقب بود. قشنگ ما رفتیم فانوسهای سنگر مثلا حدود 20 متری ما شاید بود که قشنگ می دیدیم همینطور از کنار جاده شنی پشت خم پشت خم داشتیم می رفتیم که یک نفر از عراقی ها از داخل خاکریز بلند شد و آمد لب خاکریز ایستاد بعد گفت: یاسین یک مرتبه دیدم ازپشت سر ما کسی جواب داد گفت ها شروع کردند باهم عربی صحبت کردند نگو ما از بین عراقی ها رد شده بودیم. روی جاده شنی یک سنگری داشتند ما اصلا این را ندیدیم یک سنگر مثل کمینی با فاصله 40 - 50 متر جلوتر گذاشته بودند. ما از کنار این رد شده بودیم شاید 2/5 - 3 متر هم با این فاصله داشتیم. این متوجه نشده بود. شروع کردند یک چیزی به هم گفتن ولی من از نوع صحبت کردنشان فهمیدم که اینها اصلا متوجه ما نشدند. خوب هر لحظه امکان داشت اینها یک دقتی چیزی بکنند. البته شب خیلی تاریک بود و ما دوربین مادون هم نداشتیم. آنجا فقط با چشم نگاه می کردیم اینها قشنگ توی سنگرهایشان یادم هست یک شعری هم بود که تا مدتها با شهید میرزایی باهم این شعر را به شوخی در جبهه می خواندیم. آنها عربی می خواندند و دست می زدند. بعدها باهم توی سنگرمان باهم شوخی می کردیم و یاد آن شب می کردیم. آن شعر را می گفتیم بعد که دیدیم اینطوری است یک مرتبه شهید میرزایی به من گفت علی این پشت سر ما هست از او رد شدیم گفتیم: خوب دیگر برگردیم جلوتر نرویم. گفت: پاشو برگردیم حالا می خواستیم برگردیم. می ترسیدیم این بفهمد. از این طرف اصلا متوجه نشده بودیم از جلویش آمده بودیم از کنارش رد شده بودیم این هم نفهمیده بود ولی در برگشتن می ترسیدیم. خلاصه با یک پاورچین پاورچینی همان تکه راه را مثلا 20 متری که عقب برگشتیم از کنار آن جاده البته بوته کنار جاده زیاد داشت از کنار جاده بین بوته ها می آمدیم. شاید این 30 - 20 متر یک ربع طول کشید در جوی آب و برگشتیم جای بچه ها ولی خوب آنجا دیگر کاملا منطقه دستمان آمد. همینطور ناخواسته جلو رفته بودیم بعد وقتی برگشتیم از داخل میدان مین خیلی حساس بود میدان مین یک طوری بود که خیلی در دید عراقی ها بود. قشنگ اگر کسی به تله ای منوری چیزی می خورد خیلی احتمال داشت که راحت آنجا گیر بیفتد. با تیربار بگیرند رویش در همین حین که ما برگشتیم از میدان مین تقریبا 50 متر از میدان مین رد شدیم. یک سر یالی بود همین طور رملی بود منتهی رملی مثل رملهای نرم نبود که رد پا در آن بیفتد. کلا آنجا منطقه رملی بود پر از بوته. از کنار همان بوته ها می آمدیم. سریال که رسیدیم. تا که از یال آمدیم اون طرف یک مرتبه در میدان مین تله منور منفجر شد. حالا احتمالا روباهی شغالی بود. چون زیاد سابقه داشت که حیوانات داخل میدان مین می خورند خورده بود منفجر شد و عراقی ها در یک لحظه تمام همان منطقه را شروع کردند به تیراندازی کردن. ما هم آنجا تکان نخوردیم. دیدیم هیج فایده ای ندارد ولی خوب کافی بود. 20 ثانیه نیم دقیقه قبل این منفجر می شد به محض که روشن می شد ما قشنگ دیده می شدیم در سینه یال و یقینا هم لو می رفت و هم احتمال زیاد داشت آنجا روی ما تیراندازی کنند. بالاخره آنجا عقب برگشتیم و اون شب اینطوری و این هم از خاطرات آن شب بود.