https://shohada.org/en/node/209048

شناسه خبر: 209048
2022-3-10 11:09

خبر شهادت

راوی خدیجه زارعی: یادم می آید برادرم پاسدار بود و در سپاه بجستان خدمت می کرد یکی دو شب جلوتر از اینکه خبر شهادت همسرم سید احمد را به من بدهند برادرم آمده بود و من آن زمان منزل پدرم بودم. به خاطر اینکه مریض بودم و دراز کشیده بودم. داداشم و دیگران در اتاق دیگر مشغول شام خوردن بودند که دیدم در می زنند من برخاستم رفتم در را باز کردم دیدم یک پاسدار دم درب است گفت اخوی تان آقای زارعی هستند؟ گفتم بله گفتند بیایند دم در. دیگر من آمدم داخل و اخوی مان را فرستادم بعد به اخوی گفته بودند که ایشان شهید شده اند وقتی اخوی ام آمد دیدم خیلی ناراحت هستند به ما چیزی نگفتند و حتی شام هم نخوردند هر چی من از آنها سئوال کردم جوابی ندادند و گفتند خواهر برو دراز بکش که تو مریض هستی. تا صبح مرتب می آمدند و درجه تب من را نگاه می کردند که ببینند وضعیت تبم چگونه است و گفتند چیزی نیست. فردا از من خواستند که به سپاه بروم ولی من شک کرده بودم گفتم یک خبری هست که اینها این طوری آرام ندارند. این روز دیگر هم برادرانم نگذاشتند من به خانه مان بروم و گفتند کلید را به من بدهید. خلاصه به این بهانه کلید را از من گرفتند تا بروند عکس خدا بیامرز سید احمد را از خانه بردارند و ببرند عکاسی آن را بزرگ کنند. دیگر روز نمی گذاشتند از خانه بیرون بیایم. شبش هم نگذاشتند از خانه بروم. به مامانم گفته بودند که خدیجه اصلا نباید از جایش بلند شود که مریض است. آن زمان حامله هم بودم و اصلا حالم خوب نبود. در آن شب رفته بودند طاق بسته و عکس های شهید را چسبانده بودند. صبح خیلی زود داداشم آمدند و یک دست لباس سیاه آوردند و گفتند خدیجه این لباسها را بپوش. من شک کردم و با حالت تعجب گفتم برای چی؟ آنها گفتند تو بپوش .من گفتم این لباسها را نمی پوشم هر چه داد و بیداد کردم و خودم را زدم گفتند لباسها را بپوش دیگر چاره ای نیست خدا بیامرز سید احمد شهید شده است.