https://shohada.org/en/node/209119

شناسه خبر: 209119
2022-3-10 11:09

عشق به جهاد

»استخاره!« آنروز من با خنده و شادى از کلاسهاى حزب جمهورى اسلامى به خانه برگشته و به محمد گفتم: نمى‏خواهى به جبهه بروى؟ بلند شو که ماشین مى‏خواهد به جبهه برود. محمد فوراً جواب سلامم راداد و سر به زمین گذاشت و سجده نمود. من گفتم: حالا چه وقت نماز خواندن است؟ گفت: نماز نمى‏خوانم. من به آرزویم رسیده‏ام. گفتم: چه آرزویى؟ گفت: همین الان با خدا عهد کرده بودم که بعنوان استخاره اگر شما به خانه بیایى و اسمى از جبهه ببرى، واقعاً جبهه رفتن من درست است. من تصمیم گرفته بودم که به جبهه بروم، ولى دیگر روى گفتن به شما را نداشتم. چون شرمنده شما هستم و نزدیک به دو سال است که ما با هم ازدواج کرده‏ایم و همیشه شما تنها بوده‏اى؟ که شما آمدى و گفتى؛ من فردا عازم جبهه هستم.« و فرداى آنروز ما )من و مادر ایشان( براى بدرقه‏اش رفتیم. نمى‏دانم محمد مى‏دانست که این آخرین وداع است یا نه. چون ایشان هرگز نمى‏گذاشت. مادرش بر سر راه ایشان بیاید، اما در این وداع به من گفت: »مادرم را با خودت بیاور!« مادر ایشان رو به پسرش کرد و گفت: پسرم؛ زندگى تو که همه‏اش جبهه شده است. نرو. بمان تا پسرت بزرگتر شود. فکر همسر و فرزندت باش! محمد در جواب گفت: »مادر من همسرم را مى‏شناسم او آنقدر صبور است که هرگز از این وضع به من شکایتى نکرده است. ضمناً هفت روز بیشتر به سالگرد برادرم نمانده است و من باید بروم و طبق وصیتش، سنگرش را پر کنم و اسلحه‏اش را بدست بگیرم!« بعد هم گفت: »یک دوربین عکاسى بیاورید تا چند عکس یادگارى بگیریم« من این حرفها و حرکات را از محمد بعید مى‏دیدم و بسیار تعجب مى‏کردم. نمى‏دانم چرا این دفعه این حرفها را مى‏زده چون هرگز نشده بود که در وداعهایش، عکس بگیرد و یا مادرش را به همراه خودش ببرد. سپس محمد گفت: »چرا امروز پسرم چنین راحت در آغوشم خوابیده و بیدار نمى‏شود؟ هر چه اذیتش مى‏کنم فایده ندارد!« نمى‏دانم یکباره چه شد که هنگامیکه دوربین آماده شد، رضا چشمهایش را باز کرد و بصورت پدرش خیره شد و این عکس و این واقعه برایم خیلى عجیب بود. »محمد«، رضا را به من سپرد؛ و گفت: »من براى شما از خدا صبر و بردبارى آرزو کردم تا به تنهایى با این فرزندم که شب تا صبح گریه مى‏کند بتوانى سپرى کنى و براى فرزندم نیز آرزو کردم که دیگر گریه نکند!« بعد سوار ماشین شد و با چشمهاى پر از اشک که براى من حیرت‏انگیز بود، از من و بقیه خداحافظى کرد و تا جایى که ماشین مى‏رفت. به عقب برمى‏گشت و به ما نگاه مى‏کرد و اشک مى‏ریخت. پس از مدتى »محمد« برایم نامه‏اى نوشت که در آن چنین گفته بود: »روز خداحافظى منسر در گوش رضا که خوابیده بود کردم و با او استخاره گرفتم و گفتم: پدرجان اگر واقعاً خدا مرا قبول مى‏کند. چشمهاى پاک و معصومت را باز کن و به من نگاه کن و بگو؛ پدرم برو! و اگر هنوز مورد قبول خدا نیستم، همینطور که هستى بخواب؛ وقتیکه صورتم را برداشتم، دیدم که با آن چشمهاى کوچکش به من نگاه مى‏کند و با خنده مى‏گوید؛ آقا... آقا...! آنقدر نگاه پاک و معصومانه‏اش پرمعنا بود که من فهمیدم باید حتماً بروم...« و این استخاره را گرفت و رفت و در نامه نوشته بود: »اگر شهید شدم به فرزند رضا بگویید که با رضایت و اجازه‏اش رفته‏ام. چون او مثل دریا پاک است و آن نگاه مظلومانه‏اش آنچنان پرمعنا بود که من فهمیدم خدا مرا نیز پذیرفته است!«