https://shohada.org/en/node/209279
شناسه خبر: 209279
2022-3-10 11:12
آخرين وداع با خانواده
راوی زهرا موسوی: وقتی که برادرم سید علی می خواست به جبهه برود، به من و مادرم گفت: بیائید به بهشت فضل برویم. وقتی که سر قبر شهید انجیدنی رسیدیم، سید علی دلش شکست و خیلی گریه کرد و دست به سینه جلوی عکس شهید انجیدنی ایستاده بود و به مادرم گفت: اگر من شهید شدم خیلی بی تابی نکیند. اینها هم خانواده دارند. شما هم یک جوری باشید که این خانواده ها نیز بی قراری نکنند. خلاصه روز اعزام فرا رسید و آنها را به مسجد صاحب الزمان (عج) بردند اما خانواده ها را به مسجد راه نمی دادند. سید علی از مسجد بیرون آمد و به ما که کنار دیوار ایستاده بودیم چند تا عکس داد و گفت: مادر این عکسها را چاپ کردم ولی یادم رفت به شما بدهم. مادر گفت: ما عکس را می خواهیم چکار کنیم، خودت را می خواهیم ایشان گفت کار از محکم کاری عیب نمی کند اگر فیلمش را هم خواستید در عکاسی هفت هنر است. مادرم گفت: این چه حرفی است که می زنی. سید علی گفت: همین جوری برای شوخی گفتم. او دوباره به مسجد برگشت و گروه بندی شدند. من به خواهرم گفت، سید علی خیلی نورانی شده و چهره اش عوض شده است. خواهرم گفت: راست می گویی من هم می خواستم همین را بگویم. یکی از فامیل هایمان نیز آمد و گفت: چه کسی می خواهد به جبهه برود گفتم: سید علی وقتی او را دید گفت : ماشاء ا... از سر و صورتش نور می بارد. من دلم کنده شد و با خودم گفتم: او بدون اتفاق بر نمی گردد و برای شهید شدن ساخته شده بود.