https://shohada.org/en/node/209351
شناسه خبر: 209351
2022-3-10 11:13
خاطرات جنگي
راوی حمید عسگری: من به اتّفاق شهید محراب در یکی از محورهای عملیّاتی بودم و آقای کاوه از قرارگاه کار هدایت را انجام می داد . یک دفعه متوجّه می شود که اطارف قرارگاه صدای تیراندازی می اید . با دو نفر به نامهای شهید منفردی و یزدانی که هر دو از دوستان صمیمی و فرماندة گردان بودند بلافاصله از قرارگاه بیرون آمده و با نظر کاوه به دنبال این ها می روند تا جایی که به صورت یک نعل اسبی دور می زنند و در محاصره قرار می گیرند و یک راه برگشت بیشتر وجود ندارد ... در آن لحظه دندانهایش را محکم به هم فشاری داد و گفت : شما بروید ، من هستم . آقای منفردی گفت : من دیدم کاوه را از دست می دهیم : زیر خم کاوه رفتم و روی کولم انداختم و فرار می کردم کاوه به او می گوید : لا مذهب من را زمین بگذار . من کاوه را زمین گذاشتم ، دیدم تیراندازی است . بچّه ها تیراندازی می کردند تا من کاوه را عقب ببرم . آقای اصغرزاده در همین عملیّات اسیر می شود . ضدّ انقلاب می گوید : کاوه را گرفتیم . اصغرزاده می گفت : یک لحظه به ذهنم رسید که می شود از غفلت این ها استفاده کرد . تا آن ها می خواهند اسلحه بکشند ، می رود درون جوی آب روی سرش خاشاک می ریزد می گفت : از بالای سرم عبور کردند . ولی خیبری پیدا نکردند . تا شب در آنجا می ماند و بعد بلند می شود و خودش را به مقر می رساند .