https://shohada.org/en/node/209847
شناسه خبر: 209847
2022-3-10 11:19
عشق به جهاد
راوی صغری محمدی: علیرضا از سال 1360 که وارد سپاه شد تا سال 1362 که به درجه رفیع شهادت نائل آمدند بیشتر خدمتش را در جبهه گذرانده بود . هر دوماه یا سه ماهی ده روز به مرخصی می آمدند و دوباره به جبهه بر می گشتند . دفعه آخری که به مرخصی آمدند به دلیل کاری که در سپاه مشهد داشتند 20 روز ماندند . علیرضا از این که این دفعه بیشتر مرخصی گرفته بود ناراحت بود روزی روی پله ها ی منزل نشسته بود و دست هایش را زیر چانه گذاشته بود در همین لحظه خواهرش وارد منزل شد با دیدن این صحنه گفت : داداش چرا دست هایت را زیر چانه گذاشته ای چرا ناراحتی . نکند کشتی هایت غرق شده است . علیرضا گفت :سپاه نمی گذارد که به جبهه بروم . دلم برای جبهه ونیرو های جبهه تنگ شده است . خواهرش لبخندی زد و گفت: خوب چند روز بیشتر در کنار ما می مانی . منبهعلیرضا گفتم : پسرم مگر شما در سپاه چه کاره هستی که شما را نگه داشته اند و ناراحتید . علیرضا گفت : اگر خدا قبول کند یک موی باریکی در کنار رزمندگان هستیم . وقتی جنازه ایشان را آوردند از پرچمی که برادر ایشان نوشته بودند ما فهمیدیم که مسئولیتش جانشین گردان بوده است .