https://shohada.org/en/node/209870
شناسه خبر: 209870
2022-3-10 11:19
قدرت روح و کرامت نفس
راوی ن .م مشهدی فر: در یکی از مرخصی هایی که آمده بود پدرم برای اینکه فکر جلال را از جبهه منحرف سازد. به او پیشنهاد کرد که با خانواده به مسافرت برویم. اول او این پیشنهاد را رد کرد ولی بعد از اصرار زیاد ما پذیرفت و با ما به مسافرت آمد. ما با ماشین شخصی پدرم به این مسافرت رفتیم. از شهرهای زیادی عبور کردیم. در یک ظهر گرم تابستان هنگامی که به سوی شیراز در حرکت بودیم. برای ناهار در کنار جاده توقف کردیم. در صندوق ماشین کمی حبوبات بود. مادرم پیشنهاد کرد که کمی آش درست کنیم. همه پذیرفتیم ولی بعد متوجه شدیم که سبزی برای توی آش نداریم. ضمناً در آن حوالی نه دهی بود و نه آبادی که سبزی از آنجا تهیه کنیم. فقط مزرعه ای وجود داشت که چُغندر در آن کاشته بودند. ما برای تهیه غذا مجبور شدیم که از چند برگ چُغندر استفاده کنیم. ابتدا هر چه اطراف را گشتیم اثری از صاحب کشتزار ندیدیم. ناگزیر چند برگ چُغندر کَندیم و نهار را آماده ساختیم. اما جلال لَب به غذا نزد و گفت: که از کجا معلوم که صاحب این مزرعه راضی باشد. مادرم به او گفت: دیدی که هر چه گشتیم صاحب آنرا پیدا نکردیم. در ضمن به غیر از این آش چیز دیگری نداریم. حتی نان نداریم که شما بخورید، پس بیایید و از این آش بخورید، هنگامیکه از شیراز برگشتیم صاحبش را پیدا می کنیم. از آن حلالیت می طلبیم. با اصرار فراوان ما جلال از آش خورد با این قول که موقع برگشتن در محل آن مزرعه توقف کنیم. پس آن مزرعه را نشان کرد. موقع برگشتن از شیراز در کنار همان مزرعه ایستادیم. او دَوان دَوان به سوی صاحب مزرعه رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد و از او طلب بخشش کرد. صاحب مزرعه پس از شنیدن حرفهای جلال صورت او را بوسیده بود و گفته بود که پسرم چند برگ چغندر که ارزش این حرفها را ندارد. برگها از شیر مادر برای تو حلالتر است. او سپس از آن پیرمرد خداحافظی کرد و به سوی ماشین آمد. تبسم در صورت او دیده می شد و ما دریافتیم که رضایت پیرمرد را کسب کرده است. بعداً به او گفتیم که ای بابا چند برگ چغندر که ارزشی ندارد. جلال پس این ماجرا را تعریف کرد. روزی شخصی یکی از اصحاب و یاران ائمه اَطهار (نامشان را فراموش کرده ام) که زندگی را بدرود گفته بود در خواب می بیند او مشاهده می کند که خداوند او را مورد عذاب خود قرار داده است. آن مرد پرسید: ای فلان کس تو که مرد نیکوکار و مؤمنی بودی، تو که از شیعیان بودی، پس چطور شد که مورد عذاب خدا قرار گرفته ای؟ آن شخص می گوید: آری تمام کارهای من از روی راستی و درستی بوده است ولی به خاطر یک چیز کوچک و بی ارزش مورد خشم خداوند قرار گرفته ام. بله، یکی از روزها که از کنار دیوار باغی رد می شدم یک پَرِ کاه از دیوار باغ کندم و با آن لای دندانم را خلال کردم. بدون اینکه از صاحب آن باغ اجازه پرسیده باشم و امروز به خاطر آن پَرِ کاه حرام شکنجه می شوم. صحبت جلال به که به اینجا رسید گفت: فکر نکنید که حتماً باید به خاطر شیئی با ارزش و گِران قیمت از صاحبش اجازه بپرسید، مال حرام، حرام است چه زیاد باشد چه کم.