https://shohada.org/en/node/211154
شناسه خبر: 211154
2022-3-10 11:39
زيرکي و هوشمندي
راوی اشرف باروتی: زیرکی و هوشمندی 2- توانایی جسمی و رزمی 3- خاطرات جنگ روز جمعه مجید آقا به منطقه رسیده بود. شب قبلش مصادف با شام غریبان امام حسین(ع) برادر کوچکش منوچهر که برای شرکت در مراسم به مسجد رفته بود در هنگام برگشتن بر اثر تصادف با ماشین جان خود را از دست می دهد. صبح جمعه مجید زنگ زد- معمولا هرگاه مجید به منطقه می رسید تلفنی به ما خبر می داد- اتفاقاً آن دفعه مجید می خواست منوچهر را با خودش به جبهه برد ولی من مخالفت کردم و گفتم: منوچهر هنوز کوچک است و باید درسش را بخواند. مجید هم قبول کرد و گفت: دفعه بعد حتماًمی برمش- پشت تلفن به من گفت: مادر خانه ما چه خبر است؟- مسجدی ها به منزلمان آمده بودند- گفتم: خبری نیست، مادرجان چرا این سئوال را می کنی؟ گفت: دیشب خواب دیدم خانه مان شلوغ است. گفتم: چیزی نیست منوچهر تصادف کرده و پایش شکسته است. مجبور بودم دروغ بگویم زیرا این دو خیلی با هم وابسته بودند- مجید گفت: من تماس گرفته ام که بگویم رسیده ام. سه روز بعد دوباره تماس گرفت و باز سئوال کرد مادر منزل ما چه خبر است؟ گفتم: چیزی نیست. پرسید پس چرا منزل ما شلوغ است. در همین حین برادرش گوشی تلفن را گرفت و بعد از احوال پرسی گفت: منوچهر تصادف کرده و از بین رفته است. مجید خیلی ناراحت شده بود و به برادرش گفته بود، خانه بدون منوچهر صفای ندارد. هنوز چهلم منوچهر نرسیده بود که مجید مجروح شده بود. من اطلاعی از مجروحیت ایشان نداشتم شبها هنگام خواب به پدرش می گفتم: از مجید خبری نیست گویا مجروح شده است. بعد از سی روز خبری از ایشان نداشتیم، یک روز تلفن زد. یدم نفس نفس می زند پرسیدم مجید چرا نفس نفس می زنی؟ گفت:چیزی نیست دویده ام به خاطر آن نفس نفس می زنم، زود باید حرفم را تمام کنم که بچه ها پشت خط منتظر من هستند. چند کلمه ای که با من صحبت کرد شماره ای را داد و گفت: این شماره تلفن من است. چند روز بعد از این تلفن مجید، دخترم که در تهران بود به من تلفن زد و گفت: مارد اگر خبری به شما بدهم قول می دهید ناراحت نشوید؟ گفتم: باشه خبرت را بگو. گفت: راستش را بخواهید بدانید آن شماره ای را که مجید به شما داده شماره تلفن نیست بلکه شماره رمز مجید است گفتم: برای چه؟ گفت: مجید مجروح شده و در بیمارستان بستری میباشد بخاطر اینکه شما ناراحت نشوید این گونه صحبت کرده است و سپس ادامه داد، مجید ده روز است که اینجا بستری می باشد و ما هم اطلاعی از مجروحیت ایشان نداشتیم. هنگامی که پرستارها از ایشان می خواهند شماره تلفنی از خانواده بدهد تا به آنها اطلاع دهند مجید قبول نمی کند و می گوید: وقتی حالم بهتر شد خودم تلفن می زنم. وقتی کمی حالش بهتر شده ماکس اکسیژن را برداشته و با شما تماس گرفته است و آن نفس نفس زدن ایشان بخاطر تنگی نفس بوده است. اول با من تماس گرفت و گفت: در فلان بیمارستان بستری هستم. امروز بعدازظهر به اتفاق خاله به انجا بیایید. به ایشان گفتم: با مادر تماس بگیرم و خبر بدهم که قبول نکرد وگفت: خودم باید با مادر تماس بگیرم تا ایشان نگران نشود. بهرحال آن شب خواهرش به اتفاقشوهر و خاله اش به بیمارستان می روند و جویای احوال مجید می شوند. ما هم روز بعد به طرف تهران حرکت کردیم و به خانه دختر رفتیم. وقتی جویای احوال مجید شدم دخترم گفت: بحمدالله حالش بهتر است وقرار است یک ساعت دیگر باما تماسس بگیرد. وقتی مجید تماس گرفت من گوشی تلفن را برداشتم. گفت: مادر شما برای چه به تهران آمده اید؟ گفتم: آمده ام تا شمارا ببینم. پرسید آقا جان هم آمده است؟ گفتم: نه خودم آمده ام، بعدازظهر مقداری آبمیوه، شیرینی و خرما تهیه کردیم و به بیمارستان رفتیم. وقتی به اتاقش وارد شدم دیدم ملافه را از روی خود کنار زده است که وقتی من می بینمش متوجه سالم بودن دست وپایش بشوم. با اینکه به خاطر از دست دادن منوچهر خیلی ناراحت بودم اما به روی خود نیاوردم تا منوجهر ناراحت نشود. صورتش را بوسیدم و گفتم: آفرین بر پسر شجاعم که بخا طر مملکت و اسلام این گونه زخم برداشتهای هرگز ناراحت نشوی! مجید هم گفت: من به داشتن جنین مادری افتخار می کنم. بعد ازکمی نشستن خواستم به او آبمیوه بدهم ولی مانع این کار شد و گفت: مامان، بجای این که بخواهی به من آبمیوه بدهید بهتر است بلند شوید و این آبمیوه را به کسانی که ر اینجا بستری هستند و کسی ندارند بدهید. این پیشنهاد را قبول کردم و شیرینی و خرما و آبمیوه ها را نزد تعدادی از مجروحین بردم و ضمن دلداری دادن به آنها دادم. بعد از چند روزی از بیمارستان ترخیص شد و به اتفاق همدیگر به شهدا آمدیم. هر چند پهلویش بسته بود و به راحتی نمی توانست راه برود. دکترها هم توصیه کرده بودند که به جبهه نرود. بیست روزی را در کوهسنگی به تعلیم نیروها پرداخت اما دلش آرام و قرار نداشت و گفت: نمی توانم اینجا بمانم، باید هر چه زودتر به جبهه برگردم. گفتم: شما هنوز حالت خوب نشده و راحت راه نمی روی بهتر است کمی بیشتر بمانی. گفت: نه، مادر در منطقه به وجود من نیاز است. آن موقع نمی دانستم در جبهه چه کاره است بعداً فهمیدم جانشین گردان بوده است.