https://shohada.org/en/node/213199

شناسه خبر: 213199
2022-3-10 12:12

حسن برخورد

شغل آقای غلام پور خیاطی بود. یک روز به مغازه ی ایشان رفتم وی چند شلوار را اتو زدند، دو سه شلوار دیگر مانده بود. میخواستند برای انجام کاری از مغازه بیرون بروند. وقتی میخواستند بیرون بروند به من گفتند :تا وقتی من بر میگردم دو سه تا شلواری که مانده را اتو بزن. گفتم چشم .یکی از شلوارها را که اتو میزدم ناگهان حواسم پرت شد .وقتی نگاه کردن دیدم شلوار سوخته است. با خودم گفتم: شلوار را چه کار کنم که حبیب الله نفهمد .آن را پنهان کردم. بعد از دو یا سه روز که به مغازه شان رفتم. گفتند: محمد آقا از آن شلوارهایی که اتو زدیم یکی کم است. گفتم: از دو مرتبه آنها را بشمارید. گفت: آن را سوزاندی؟ راستش را بگو؟ اگر آن را سوزاندی برو بیا و ر ش. گفتم: حقیقتش این است که وقتی آن را اتو میزدم، حواسم پرت شد، وقتی به شلوار نگاه کردم دیدم سوخته است. زمانی که شلوار را برایشان نشان دادم گفت: عیبی ندارد. آن را سوزاندی مساله ای نیست. فقط دروغ نگو.