https://shohada.org/en/node/214545

شناسه خبر: 214545
2022-3-10 12:30

نوجواني و جواني

راوی صدیقه شیرمحمدی: دروزی که محمد می خواست به سربازی برود لباسهایش را عوض کرد و کت کهنه ای که از پدرش بود پوشید «چرا کت خودت را نمی پوشی» اگر گم شد به جهنم ، برای چه کت پدر را پوشیدی ؟ او گفت : «نه حیف است همین کت کهنه برای من خوب است به آنجا که بروم لباس نظامی خواهند داد ». مقدار کمی پول به او دادم او را به بیرجند بردند. بعد از مدتی برای دیدن او به بیرجند رفتم . 5 هزار تومان هم برای او بردم. آن شب را مرخصی گرفت و به مسافر خانه نزد من آمد. گفتم: مادر برایت مقداری پول آورده ام تا برای خودت ساعت بخری ». محمد گفت: «ساعت نمی خواهم و نیازی ندارم ». گفتم : «بالأخره من پول را می دهم هر موقع که خواستی برای خودت ساعت بخر». او گفت: « اگر زودتر می آمدی و مقداری روغن هم آوردی، دوستانم را هم دعوت می کردم و شما با چراغ نفتی یک غذایی درست می کردی و همه دور هم می خوردیم و از این پولها برایم بهتر بود ، ولی عیب ندارد از همین پولها برایم بهتر بود ، ولی عیب ندارد از همین پولها برای پدر یک جفت کفش می خرم تا شما برای او ببری و بقیه پول را برای خودم نگه می دارم .