https://shohada.org/en/node/214546
شناسه خبر: 214546
2022-3-10 12:30
امدادهاي غيبي
راوی محمد طاهری: در تاریخ 59/08/05 بود که به جبهه جنوب جهت نبرد با کفار بعثی مشرف شدیم برادر ایزدی (شهید) فرمانده عملیات سپاه کاشمر هم با ما بود. آن زمان با مشکلاتی از قبیل کمبود غذا و مهمات روبرو بودیم که در تمام لحظات خداوند بزرگ و امدادهای غیبی اش ما را همراهی می کردند. دشمن به مدرن ترین اسلحه های غربی و شرقی مجهز بود در حالی که ما اسلحه ژ 3 داشتیم که باز هم به حول و قوه الهی دشمن از ما می ترسید با وجود اینکه قبلا جنگی و صدای توپ و تانکی ندیده بودیم هیچگونه ترس و وحشت در قلب ما وجود نداشت. به خاطرم هست که از حضور ما در جبهه نزدیک به دو ماه نگذشته بود که خاکریزی در نزدیکی دشمن احداث کردیم و آب در سنگرهای دشمن انداختیم. لذا دشمن مجبور به عقب نشینی در جبهه نبرد شد و برادران تا فهمیدند که عراقی ها عقب نشینی کرده اند، میدان های مین دشمن را خنثی کرده از آب گذشتند. دوازده نفر به آن طرف آب رفته بودند که همگی وارد دهکده شکیفه شدند برادر ایزدی سفارش کرده بود که طاهری برای ما غذا و مهمات بیاورد. ساعت 8 شب بود که به همراه 20 پاسدار و یک ماشین سیمرغ قرار شد برای آنها غذا و مهمات ببریم اما امکان حرکت ماشین به هیچ عنوان وجود نداشت زیرا دشمن تمام منطقه را مین کاشته بود به همین خاطر من حاضر شدم که پیاده در جلوی ماشین حرکت کنم. شب 1/ 10/ 59 بود که من جلوی ماشین سیمرغ حرکت می کردم و پایم را در جاهایی که قرار بود لاستیک ماشین حرکت کند می گذاشتم که اگر مینی باشد به پای من بخورد و من تنها از بین بروم و بقیه بچه ها سالم باشند. بنا به خواست خداوند به هر صورت مسیر را با سلامتی پشت سر گذاشتیم تا اینکه کنار آب رسیدیم. آبی که در خود هزاران مواد منفجره و مین و ... پنهان داشت که کسی به سادگی نمی توانست از آن بگذرد. و عبور ماشین کاملا غبر ممکن بود به همین خاطر کسی حاضر نشد که از آب عبور کند. من حاضر شدم که از آب به تنهایی عبور کنم. وقتی که خودم را آماده می کردم بچه ها با تعجب و خیره خیره به من نگاه می کردند. با نام خدا خود را به آب انداختم، سرعت زیاد آب باعث شد که مرا از جا بکند و با صدای بلند ناام ابوالفضل عباس سقای کربلا را فریاد زدم که یک مرتبه دیدم پایم روی یک بلندی قرار گرفت و توانستم از آب بگذرم. با گذشتن من از آب بچه ها رحیه ای مضاعف بدست آوردند لذا سه نفر دیگر هم از آب رد شدند. چهار نفری تصمیم گرفتیم برای بچه هایمان که در روستای سکینه منتظر بودند غذا و مهمات ببریم. به راه افتادیم هنوز راه زیادی نرفته بودیم که به علت تاریکی بیش از حد هوا راه را گم کردیم و به خدا توسل جستیم و از او کمک طلبدیم. ناگهان متوجه شدیم چند حیوان دارند به ما نزدیک می شوند. به بچه ها گفتم که مبادا تیراندازی کنید. همگی همانجا دراز کشیدیم. کمی که بیشتر به ما نزدیک شدند دیدیم چند تا سگ هستند که به احتمال زیاد از همان روستای سکینه بودند. با این فکر رو به بچه ها کرده، گفتم: ما هدفمان این است که به ده برویم و این سگ ها هم حتما از ده می آیند بهتر است صبر کنیم تا ببینیم به کجا می روند ما هم پشت سر آنها می رویم. بچه ها موافق بودند این را از اینکه حرفی نزدند فهمیدم. وقتی سگ ها رسیدند دور ما حلقه زدند و بعد به راه افتادند ما هم پشت سرشان شروع به حرکت کردیم تا اینکه پس از مدتی به راحتی و سلاامتی به ده سکینه که هدفمان بود رسیدیم. ناگهان نگهبان به ما ایست داد و ما خودمان را معرفی کردیم و آنها به خاطر گرسنگی بیش از حد اولین سئوالی که کردند این بود که غذا آورده اید؟ ما هم مقدار خرما و کمپوتی که همراه داشتیم به آنها دادیم. آن شب را تا صبح در کنار بچه ها ماندیم و از اینکه توانستیم غذا و مهماتی به آنها برسانیم بسیار خوشحال و مسرور بودیم. صبح زود شروع به پاکسازی منطقه کردیم بدون آنکه صبحانه ای خورده باشیم و از نهار هم خبری نبود. همچنان با پاکسازی منطقه ادامه می دادیم. گرسنگی و تشنگی در پیشرفت کارمان اخلال ایجاد کرده بود. غروب روز اول دی ماه بود که یک مرتبه به پالیز هندوانه ای برخورد کردیم و همگی از هندوانه ها رفع خستگی و تشنگی نمودیم و ... پس از پایان رساندن مأموریتمان قرار شد که به مقر خودمان برگردیم. در حال برگشت بودیم که دشمن ما را زیر آتش سنگین توپخانه گرفت و ما مجبور شدیم که مدتی را در پشت خاکریز توقف کنیم. یک دفعه یک گلوله خمپاره 120 در سی سانتیمتری من منفجر شد که تا کمر من را زیر خاک نمود و خاکهایی که خمپاره به اطراف بیرون می ریزد، بقیه بدن مرا پوشانده بود فقط سرم بیرون بود. بچه ها خیال کرده بودند که سر من از تنم جدا شده وقتی مرا از زیر خاک بیرون آوردند و دیدند که به من هیچگونه ای آسیب نرسیده، صورتم را غرق بوسه کردند. ... سرانجام همگی به سلامت به مقرمان رسیدیم.