https://shohada.org/en/node/214552

شناسه خبر: 214552
2022-3-10 12:30

خاطرات جنگي

راوی لیلی رضوی: «حدود یک ماه از اعزام ما به جبهة غرب می گذشت ، ‌من و چند نفر از دوستانم در یک سنگر بودیم ،‌خورشید تازه طلوع کرده بود و انوار طلائی و زیبایش را بر سرتاسر زمین پهناور گسترانده بود . آن روز قرار بود یکی از پایگاههای دشمن را تصرّف کنیم . امّا هنوز فرمان حمله صادر نشده بود ،‌ یکی از دوستانم که علی نام داشت ژ - 3 خود را روی زانواش گذاشته بود و داشت آنرا تمیز می کرد ،‌ احمد که از همة ما کوچکتر بود ،‌در گوشة سنگر ایستاده بود و دعائی را زیر لب زمزمه می کرد ، او همچنین مرتّب به آسمان نگاه می کرد و آه می کشید . با این همه احمد آن روز خوشحال تر از روزهای گذشته به نظر می رسید . ما همه منتظر صدور فرمان حمله بودیم که فرماندة عملیّات بوسیلة بی سیم ، دستور حمله صادر کرد به یک باره صدای شلیّک گلوله ها و خمپاره ها و ... بلند شد . هنوز چند دقیقه بیشتر از آغاز عملیّات نمی گذشت که آسمان صاف ، تیره و تار شد . صدای رگبار ژ - 3 من با صداهای گوش خراش دیگر درهم آمیخت . در حین تیراندازی ، زیر چشمی نگاهی به احمد انداختم . او کلاهش را تا بالای ابروهایش پائین کشیده بود و با شلیّک هر گلوله ، لبخند زیبائی بر لبانش نقش می بست . از هر گوشه صدایی بلند بود : صدای رگبار گلوله و انفجار تجهیزات جنگی . بچّه ها کمی پیشرفت کرده بودند ناگهان خمپاره ای از سوی دشمن ، سینة درد آلود و غم انگیز آسمان را شکافت و در چند صد متری سنگر ما بر زمین افتاد و خاکها را به آسمان پرتاب کرد . بطوری که دیگر هیچ جا را نمی دیدم ، کمی بعد که گرد و خاک فروکش کرد ، متوجّه شدم که احمد در جای خود نیست . دولا دولا خودم را به پشت سنگر رساندم . آه خدایا چه دیدم . دوست من احمد ، نقش زمین شده بود ، در کنارش اسلحه ای نیز به چشم می خورد . خوشبختانه احمد هنوز زنده بود با عجله خودم را بالای سرش رساندم . سرش را روی زانویم گذاشتم . ترکش خمپاره به پشتش اصابت کرده بود ، به صورتش نگاه کردم . با تعجّب دیدم که خنده ای زیبا و پر معنا بر لبانش نقش بسته و به گوشه ای از آسمان خیره شده است . برای اینکه او را دلداری بدهم گفتم . احمد جان چیزی نیست . انشاء الله به زودی خوب می شوی و دوباره ... با صدای خفه ای که هنوز در گوشم می پیچد گفت : آنجا را نگاه کن و با دست به گوشه ای از آسمان اشاره کرد ، در امتداد نگاهش به آسمان نگریستم ولی خبر دود و آتش که آسمان را تیره کرده بود ، چیزی ندیدم به آرامی گفتم :‍کجا را می گویی من که چیزی نمی بینم . با صدای بریده ای جواب داد :‍ چیزی نمی بینی ؟ خیلی عجیب است . تو ، تو آن آقا را نمی بینی ؟‍ آن چهرة روشن و نورانی را نمی بینی ؟ سپس با آخرین توانی که در بدن داشت ، فریاد کشید : یا صاحب الزمان ... آقا جان . صدایش در گلو خفه شد ، گوئی بر قلبم چنگ انداخته اند . اشک در چشمانم جمع شد . کمی خم شدم و پیشانی کوچکش را بوسیدم ، صدای الله اکبر بچّه ها مرا به خود آورد ، سرم را برگرداندم ، بچّه ها را دیدم که یکدیگر را تنگ آغوش می گیرند و تکبیر گویان به جلو می روند ، چندی بعد پایگاه را فتح کرده بودیم ، چقدر دلم می خواست که احمد هم زنده بود و این پیروزی را به چشم می دید . بغض در گلویم ترکید و گریه افتادم به یادم آمد که دقایق زیادی احمد را در آغوش فشرده ام .»