https://shohada.org/en/node/214571

شناسه خبر: 214571
2022-3-10 12:30

دقت در بيت المال

راوی محمد طاهری: بعد از انقلاب حاج محمد طاهری وراد سپاه شد. یک روز پیش من آمد و گفت:«می خواهیم برویم، کسانی را که تریاک می فروشند، دستگیر کنیم، تو باید به ما کمک کنی.» گفتم: اگر کار دیگری داری بگو، من دنبال این کارها نمی آیم. محمد گفت:«مگر قرار نبود هر کاری که داشتم به حرف من بکنی.» گفتم:«بسیار خوب، حالا همین دفعه را به حرف شما می کنم و می آیم.»حاج محمد گفت:« گوسفندان را که می شناسی، همه آنها قاچاق فروش هستند و تریاک دارند، باید آنها را دستگیر کنیم و تو آنها را می شناسی» گفتم:«به یک شرط می آیم که دوستانم را کمی روند از آنها تریاک می گیرند، اذیت نمی کنم، اعتماد می کنی؟» نظر او را جلب کردم. صبح حاج محمد با احمد آقا یکی از همکارانش ما را به کوهسرخ برد. به خانه یکی از دوستانم رفتیم. پرسید از کجا می آیید و به کجا می روی؟ گفتم: یک بی بی داریم که حالش خیلی خراب است و تریاک دوای دردش است. اگر می توانی مقداری تریاک برای ما فراهم کن. گفت: خودم که تریاک ندارم ولی شما را پیش برادرم می فرستم تا از او بگیرید. احمد آقا زرنگ و چون قول داده بودند، دوستانم را اذیت نکنند. گفت:« اگر فرد دیگری را می شناسی معرفی کن، تا اگر در بین راه گرفتار شدیم، برادر شما توی دردسر نیفتد.» او رفت و مقداری تریاک برای ما آورد. اسم آن کسی را هم که از او تریاک گرفته بود، پرسیدم. تریاک را گرفتیم و آمدیم. شب به حاج محمد گفتم:«ببین حاج محمد قول دادی که دوستان مرا اذیت نکنی.» ایشان گفت:«خاطر جمع باش» روز بعد با یک ماشین، من و احمد آقا و جوکش همراه با حاج محمد به پایگاه بسیج رفتیم و چند عدد تخم مرغ و نان گرفتیم و برای دستگیری کسانی که به ما تریاک داده بودند به راه افتادیم. برف زیادی باریده بود. ماشین به سختی حرکت می کرد. در چند جا ماشین چپ کرد ولی به راه ادامه دادیم. وضعیت جاده مناسب نبود،به ناچار به روستا برگشتیم و به پایگاه بسیج آمدیم. نهار را آنجا خوردیم. عصر که دوباره به پایگاه بسیج برگشتیم، حاج محمد به جوکش گفت:« برو، نان و تخم مرغها را بیاور و به بسیج تحویل بده.» جوکش گفت:«حاج آقا دست برادر، چرا تخم مرغ را به بسیج ببریم، این چند تا که ارزش ندارد.» حاج محمد گفت:« نه، تا حالا مأموریت داشتیم و اگر کاری می کردیم. مأمور بودیم، ولی الأن که کار نداریم، تخم مرغها مال ما نیست، باید به بیت المال برگردد.» جرکش نمی رفت، حاج محمد گفت: یا بیا پایین و برو تخم مرغها نان را بده یا اگر نمی روی، خودم بروم.» حاج محمد پیاده شد تا خودش ببرد، جوکش زودتر پیاده شد و آنها را گرفت و به بسیج تحویل داد. حاج محمد ماشین را هم در بسیج گذاشت. به او گفتیم:« بیا ماشین را ببر» گفت:« نه، دوچرخه ام را، همیشه در اینجا می گذارم، با وسیله خودم به خانه می روم.» وسیله بیت المال را تا زمانی که مأموریت داری باید از آن استفاده کنی.» هر کس که وسیله بیت المال را بی جهت استفاده کند گناه می کند.» من سوار دوچرخه حاج محمد شدم و جوکش با احمد آقا با موتور آمدند و به خانه حاج محمد رفتیم.