https://shohada.org/en/node/214908

شناسه خبر: 214908
2022-3-10 12:35

خاطره شماره 1 - شهید جواد صفدری

راوی حلیمه صفدری: «چهارمین سالی بود که به مدرسه می رفتیم ، چند سالی بود که همه جا صحبت از جنگ با دشمن ناجوانمردی بود که به مملکت ما حمله کرده بود . پدرم مانند سایر مردم اخبار جبهه و جنگ را به دقت پیگیری می کرد و این دقت و پیگیری ، جایی رسیده بود که پدر خود عازم جبهه شد تا عملاً با دشمن انقلاب و میهن اسلامی بجنگد . او با روحیه ای پر از صفا و صمیمیت و با صداقت و شجاعت تمام به صف جهاد گران پیوست . پدر بارها در خانه با مادر درباره جبهه و جنگ صحبت و گفتگو می کرد و روحیه انقلابی و جهادگرانه مدام در خانه مان حکمفرما بود ، چند ماه بود که حضور گرم و صمیمی پدر را در خانه نداشتیم و او اینک در جبهه ها نبرد رو در روی دشمن تا دندان مسلح قرار داشت و ما همه دعا می کردیم او و سایر همرزمانش با پیروزی کامل سالم به خانه بر گردند . آنچه در خانه حضوری ملموس پیدا کرده بود ، انتظار بود . مادر مانند شیر زنی استوار با صلابت و قلبی سرشار از محبت سعی می کرد در نبود پدر و ما چندان رنجیده خاطر نشویم . هفته ها بود که دوری پدر را احساس می کردیم . صدای در خانه صدای امیدی بود که در قلب های کوچکمان بی مقدمه جای گرفته بود . با هر صدایی فکر می کردیم این پدر است که در را ، بصدا در آورده و منتظر باز کردن در خانه است . بارها به جای پدر نامه ها ی پر از صفا و محبت او از راه رسید و با خواندن آن تا روز ها شاد بودیم . صبحی که پدر در خانه را ، به صدا در آورده بود ، صبحی بود که هرگز از خاطرم محو نخواهد شد ، مادر یکایک برادرانم و خواهرانم و مرا از خواب بیدار کرد تا برای نماز صبح حاضر شویم ، ستارگان هنوز در آسمان چشمک زنان دور می شدند از آن سوی آسمان روشنایی کم کم بر سیاهی شب چیره می شد . همه به نماز ایستادیم همانگونه که پدر به ما آموخته بود . برادرانم هنوز به حد تکلیف نرسیده بودند ولی با آن حال برای نماز بیدار می شدند و این همه نتیجه آموزشهای پدر بود که تا اعماق جانمان راه یافته بود . ناگهان صدای در بگوش رسید . آنهم در این موقع صبح گویی انتظار سر رسیده بود . بی مقدمه و با عجله به طرف در دویدم فاصله اتاق یا در حیاط چه دیر پیموده می شد . بالاخره در باز شد و قامتی استوار با لباس های خاکی رنگ بسیجی و چهره ای نورانی در پشت در ایستاده ، او پدر بود . من نفهمیدم زمان چگونه گذشت ، من با چه حالی و کی در آغوش پدر جای گرفتم . پدر سر و رویم را می بوسید و می بوئیدم ، گرمی دست پدر را با تمام وجود حس می کردم و این گرمی و محبت بود که تا اعماق وجودم رخنه کرده بود . مانند سیاره هایی که دور خورشید حلقه زده باشند بدور پدر حلقه می زدم و گرمای وجودش و حضورش را حس می کردیم مادر اشک شوقش را نمی توانست پنهان کند و سرشک اشک مانند ابر بهاری از دیدگانش سرازیر می شد . صمیمیت و صفا و محبت تمامی خانه را پر کرده بود . مادر که تا این لحظه سکوت اختیار کرده بود و بیشتر میدان را به بچه ها داده بود سکوت را شکست و شریک خوشحالی شد ، او بخوبی می دانست پدر خستگی جنگ را یک سو و خستگی مسافت راه از سوی دیگر را تحمل نموده و بیش از هر چیزی به استراحت احتیاج دارد او سعی می کرد ما را وا دارد که زیاد پدر را اذیت نکنیم . دقیقه ها به سرعت پشت سر گذاشته می شد و ما زمان را احساس نمی کردیم مادر متوجه شدند که لباسهای پدر خاکی است و این جای تعجب بود و خطاب به پدر گفت : جواد ، چرا لباس هایت اینقدر خاکی است و با همین سر و وضع خاکی به خانه آمدی . پدر با لبخندی گفت : اشکالی ندارد تمیزش می کنم و نشستیم و برایمان صحبت می کرد . روشنی و طراوت از چهره پدر می بارید . او با محبت خاصی صحبت می کرد پدر در حین گفتگو هدیه هایی را که برایمان همراه آورده بود به ما داد . مادر هنوز راجع به لباس پدر حرف می زد و رفت تا لباسی برای پدر بیاورد تا لباسهایش را عوض کند . آن روز با خوشحالی تمام سپری شد ، پدر برای زیارت حرم مطهر حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) و دیدار سایر دوستان از خانه خارج شد . همان روز یکی از همسایه ها به نام زهرا خانم به خانه ما مراجعه نموده و با مادر صحبت می کرد و زهرا خانم راجع به پدر حرف می زد او گفت : موقع اذان صبح هنگامی که شوهرش آقای ساقی جهت وضو گرفتن به سر شیر آب سر کوچه می رفت دید که پدر جلوی در حیاط مشغول خواندن نماز می باشد . آن زمان اطراف خانه ما چند خانه دیگر بیشتر وجود نداشت کوچه ها هنوز خاکی بود و هیچ یک از خانه ها آب لوله کشی نداشتند و تنها همان شیر آب سر کوچه خانه مان بود که در محل وجود داشت . صحبت های زیادی بین زهرا خانم و مادر رد و بدل شد و بالاخره زهرا خانم از مادر خداحافظی کرد و رفت و مادر همچنان متحیر مانده بود و این حالت تعجب در چهره او نمایان بود . ظهر همان روز وقتی پدر ، به خانه مراجعه نمود ، مادر بی وقفه خطاب به پدر گفت : «جواد » چرا صبح جلوی در حیاط نماز خواندی و به داخل خانه نیامدی ! مگر در خانه جایی برای نماز خواندن وجود نداشت که این چنین کردی . پدر که لبخندی شیرین و پر از صفا و محبت بر لب داشت خطاب به مادر گفت : «مریم » حالا مگر چه شد که خودت را این قدر ناراحت می کنی . مادر باز هم اصرا ر کرد و ناراحت از اینکه چرا پدر چنین کاری کرده پدر با همان حالت آرامش و متانت به مادر گفت : ما همه بنده خدا هستیم و نباید از خدا غافل باشیم هیچ چیز و هیچ کس نباید آنان را از یاد خدا دور کند . انسان واقعی با کمک نماز می تواند به هویت اصلی خدائی خویش دست یابد . اگر من پشت در حیاط نماز خواندم به همین خاطر بود ، موقعی که در ایستگاه راه آهن پیاده شدم همانجا وضو گرفتم و با پای پیاده بطرف منزل حرکت کردم زمانی هم که به خانه نزدیک شدم ، اگر در می زدم و داخل خانه می شدم تمایل به دیدار شما عزیزانم مرا از نماز غافل می کرد ، مدتها بود که شما عزیزانم را ندیده ام به شدت مشتاق دیدار شما بودم ، به همین خاطر صحبت با خدا را ترجیح دادم و نماز خواندم و بعد در خانه را زدم و به دیدار شما آمدم . من و مادرم خیلی خجالت زده شدیم و من از داشتن چنین پدری به خود می بالیدم . یقیناً خلوص و عشق . صفای پدر مقبول درگاه حق بود که این چنین عاشقانه نماز می گذارد و در پیشگاه خدای خود سر تسلیم فرود می آورد و این عشق در خلوص تا جایی ادامه پیدا کرد که پدر بسوی خدا پر کشید . بعد از چند روز پدر را با اشک چشمان بدرقه کردیم تا بار دیگر با همسگرانش بپیوندد . آخرین نوازشهای پدر بر سر ورویمان کشیده شد و آخرین بوسه ها بر گونه هایمان جای گرفت . پدر رفت و دیگر هرگز به خانه نیامد و من هنوز گرمی بوسه ها ی پدر را با تمام وجود حس می کنم و آن نماز عشقی که بر هر چیز مقدم بود مقبول درگاه حق گشت و او اینک به جوار حق پیوست . پدر دریغا بهاری که بی تو باز آید و گلی که بی تو بشکفد ، دریغا که وسعت عظیم لحظه ها در چشم انداز حقیر کلمات نمی گنجد . دریا را چگونه می توان با واژه شبنم سرود و کوه را با کلمات نازک اندام غزل به وصف نشست ، ای شهید تو را در جان شیفته رهروان باید جست و در اشک زلال عاشقان تفسیر کرد .»