https://shohada.org/en/node/215793
شناسه خبر: 215793
2022-3-10 12:47
امدادهای غیبی
به روایت از محمد اکبری : این خاطره مربوط است به زمانی که ما می خواستیم اثاثیه منزل را از گیلان غرب به نیشابور انتقال دهیم. در آن زمان دمکرات و کومله ها به مبارزه با بسیجیان برخاسته بودند. لذا ما برای اینکه کسی متوجه سفرمان نشود قرار بود با خانواده شهید شرفی شب راه بیفتیم و یک کامیون را برای اسباب کشی در نظر گرفتیم. راننده یکی از دلاوران کرد بود به نام ناصر، ولی با این وجود از کوردلان دمکرات می ترسید. اما پدرم به او قوت قلب می داد. به هر ترتیب نیمه شب سوار بر کامیون اثاثیه به سوی مقصد به راه افتادیم ما از گیلان غرب می خواستیم به نیشابور برویم. پدرم کنار راننده در سمت راست او نشست مادرم در کنار پدرم نشست و همسر شهید شرفی در کنار مادرم و شهید اشرفی در حالی که در نزدیکی درب ایستاده بود از شیشه بیرون را نگاه می کرد. ما از شهر دور شدیم در نزدیکی پل گردنه قلاجه متوجه شدیم که یک وانت تویوتا ما را تعقیب می کند. راننده به پدرم گفت چکار کنیم؟ پدرم گفت: با سرعت برویم. تویوتا وانت با چندین مرد مسلح و با اسلحه نصب شده بر روی وانت ما را دنبال می کردند تا اینکه به روی پل قلاجه رسیدیم. آنها خود را به ما رساندند و وانت را جلوی کامیون متوقف کردند. به طوری که ما با راحتی نمی توانستیم از کنار آنها عبور کنیم و اگر اندکی منحرف می شدیم به ته دره می افتادیم. شهید شرفی با آن اخلاصی که داشتند گفتند: همگی با هم آیه ... وجعلنا من بین ایدیهم ... را بخوانیم تا چشم این کوردلان ما را نبیند و بعد از خواندن آیه، گویی چشمان دژخیمان نابینا شد و ما از کنار آنها عبور کردیم. تا 5 دقیقه متوجه ما نشدند. بعداً که فهمیدند تا نزدیکی های شهر اسلام آباد غرب با سرعت به دنبال ما آمدند. اما بعد از آن به دلیل ترس از سپاه پاسداران اسلام آباد غرب برگشتند. ما وقتی به اسلام آباد غرب رسیدیم جریان را به سپاه پاسداران گزارش دادیم و به حمدالله بعد از چند روز آنها دستگیر شدند.