https://shohada.org/en/node/215794
شناسه خبر: 215794
2022-3-10 12:47
فکاهی شوخ طبعی
به روایت از محمد اکبری : یک روز من به همراه پدرم به نزدیکی خطوط مقدم رفتم. در آنجا پدرم مرا به شهید شرقی سپرد و خودش برای انجام کاری به خطوط دیگر رفت. من که از دیر آمدن پدرم ناراحت بودم گریه می کردم. در این هنگام حجت الاسلام قرائتی برای بازدید از مناطق جنگی به طرف سنگری که ما در آن بودیم، آمدند و مرا مشغول گریه کردن دیدند. از شهید شرقی پرسیدند علت گریه این بچه چیست؟ شهید شرقی از روی مزاح و شوخی گفت: این بچه پدرش در جبهه شهید شده است. آقای قرائتی و اطرافیان دلشان به حال من سوخت. برای اینکه ساکت شوم به من پول دادند من هم دامن پیراهنم را بالا زدم و پولها را جمع کردم. بعد از چند لحظه پدرم را دیدم که سوار بر موتور به طرف ما می آمد. من در حالی که پدرم را صدا می زدم و به سوی او می دویدم، آقای قرائتی که این منظره را دید، با تعجب از شهید شرقی علت را جویا شدند. شهید شرقی هم با لبخند با آنها می گوید: قصد شوخی داشته است. آقای قرائتی هم با لبخند می گوید: پاسدار که دروغگو نمی شود.