https://shohada.org/en/node/216298
شناسه خبر: 216298
2022-3-10 13:01
کار و شغل
پس از پیروزی انقلاب بود که من و صادق درسمان تمام شده بود و یواش یواش داشتیم آماده می شدیم که یک شغلی پیدا کنیم و یا اینکه به سربازی برویم. اتفاقاً همان زمان هم اوایل تشکیل سپاه بود. یکروز صادق به منزل ما آمد و گفت که بیا برویم داخل سپاه استخدام شویم. من با این تصمیم صادق موافقت کردم. بنابراین به همراه صادق به ملک آباد که محل پذیرش سپاه بود رفتیم. آن زمان اویل تشکیل سپاه حدود سال 57 - 58 بود که هنوز جنگ شروع نشده بود که ما برای استخدام به قسمت پذیرش رفتیم. در قسمت پذیرش سپاه از ما یکسری مدارکی را خواستند و شناسنامه هایمان را هم گرفتند. اما من چونکه متولد 1340 بودم و صادق متولد 1341 بود و به خاطر دو سه ماه اختلاف سنی که داشتیم اسم صادق را نوشتند و ایشان را پذیرش کردند ولی به من گفتند تو سربازی. بنابراین اول برو سربازی و خدمت کن. اینها چونکه دیدند من خیلی اصرار دارم در سپاه استخدام شوم پرسیدند که شما چرا می خواهی بیایی و در سپاه خدمت کنی؟ من هم گفتم: بالاخره علاقه داریم و دوست داریم که به مملکتمان خدمت کنیم. به من گفتند: ارتش هم خدمت است و شما می توانید با سربازی خود در ارتش به مملکت خود خدمت کنی. در هر حال به خاطر همین یکسال اختلاف شناسنامه ای که با صادق داشتم ایشان را استخدام کردند و من هم رفتم و دفترچه آماده به خدمت گرفتم. صادق وارد سپاه شد و رفت لباس سپاهی گرفت و یکروز به منزل ما آمد و گفت: شما چه کار کردی؟ من هم گفتم: دفترچه آماده به خدمت گرفته ام که به سربازی بروم. صادق گفت: بیا برویم توی سپاه استخدامت کنیم. من گفتم: مگر آن بنده خدا آنروز که با هم رفتیم نگفت برو دفترچه آماده به خدمت بگیر و به سربازی برو؟ صادق گفت: نه دیگر احتیاجی نیست این بنده خدا اگر می خواست م را پذیرش کند همان زمان پذیرش می کرد. در هر حال از آن زمان به بعد از صادق جدا شدم و دیگر ایشان را تا حدود سه ماه بعدش ندیدم و پس از سه ماه یکروز صادق با یک موتور هندا به منزل ما آمد و گفت: شما بالاخره چکار کردی؟ من هم گفتم: من 18 هجدهم همین ماه اعزام می شوم. صادق از این مسئله خیلی ناراحت شد و گفت: شما نرو چونکه اگر بروی من و تو از هم جدا می شویم. من به صادق گفتم: در هر حال کاری نمی شود کرد. تقدیر اینطوری بوده و ما باید از هم جدا شویم. صادق در همانجا خیلی از این موضوع که قرار بود از هم جدا شویم ناراحت بود و می گفت: من همین موتور هندا را به تو می دهم که تو به خدمت نروی و با هم باشیم. من به صادق گفتم: نه دیگر خط ما از هم جدا شده است. و ما باید از هم جدا شویم. در هر حال من به خدمت سربازی رفتم و صادق هم زمانیکه جنگ شد به جبهه رفت و هر زمان که از جبهه می آمد به ما هم سری می زد و از ما خبر می گرفت و حالمان را می پرسید. حتی من چند سری از ایشان پرسیدم: شما توی جبهه چه کاره ای؟ صادق می گفت: ما هم همینجوری مشغولیم. ولی پس از شهادت ایشان معلوم شد که ایشان جزو بچه های اطلاعات بوده است و در زمان عملیات هم گویا خمپاره ای به داخل قایقشان اصابت می کند و ایشان در همانجا به درجه رفیع شهادت نائل می آیند و به آرزوی دیرینه خود که شهادت در راه خدا بود می رسد.