https://shohada.org/en/node/216300
شناسه خبر: 216300
2022-3-10 13:01
حرمت والدين
راوی محمدعلی سمیعی: من در روز 19/12/1363 با کاروان کمک رسانی به اهواز رفتیم و در پادگان زرهی مستقر شدیم. صادق چونکه شنیده بود من هم به همراه این کاروان آمده ام از گردان ثامن الائمه که ایشان در آن موقع فرمانده خمپاره 60 گردان ادوات بودند برای دیدن من به آنجا آمدند و یک چند دقیقه ای را با ما نشستند و حتی آن موقع در اتاق عقیدتی سیاسی با هم عکسی را به عنوان یادگار برداشتیم. البته ایشان آنموقع سرش را تراشیده بود و لباسهایی نو و خیلی مرتب پوشیده بود. مثل اینکه دقیقاً آمده شهادت بود. روز بعد از این جریان من برای دیدن ایشان و خداحافظی به پادگان ثامن الائمه در چند کیلومتری اهواز رفتم که متاسفانه ایشان حضور نداشتند و به خط رفته بودند. بنابراین من یادداشتی نوشتم و به همراه مقداری از هدایا که برای گردان و قسمت ادوات نگه داشته بودم برای ایشان گذاشته بودمد و نوشتم که من در روز 22 اسفند ماه می خواهم به مشهد بروم بنابراین اگر کاری داشتی و از خط آمدی و توانستی بیا تا با هم یک ملاقاتی داشته باشیم. بعداً گویا این نامه را به ایشان می دهند و هدایا را هم بین پرسنل بسیج تقسیم می کنند ولی قسمت نمی شود که ایشان بیایند و با هم ملاقات کنیم. من در روز 22/12/63 که دقیقاً مصادف با روز شهادت صادق می باشد به سمت مشهد حرکت کردم و تا صبح عید نوروز سال 1364 یعنی هشت روز بعدش از ایشان خبری نداشتیم. صبح عید نوروز سال 1364 طبق سنوات گذشته مادر شهید صادق سمیعی گفت: من خیلی دلم گرفته و می خواهم به بهشت رضا (ع) بروم. یعنی مادر ایشان حالتی داشت که انگار به ایشان الهام شده بود که صادق شهید شده است. در تعطیلات عید همان سال هم بود که خبر شهادت صادق را به ما دادند.