https://shohada.org/en/node/216536
شناسه خبر: 216536
2022-3-10 13:04
عشق شهادت
یک روز محمد نزد من آمد و گفت: مادر چند وقت است که به بهشت رضا و مزار شهدا نرفتیم بلند شوید و همگی با هم به آنجا برویم سپس یک ماشین کرایه کرد و همه به اتفاق به آنجا رفتیم. وقتی آنجا رسیدیم همچنان که از کنار قبور می گذشتیم محمد درباره مردن و مسائل بعد از مرگ صحبت می کرد. قبرهای شهدا را برای ما معرفی کرد. بعضی از قبرها هنوز خالی بودن محمد داخل یکی از آنها ـ بعدها همان قبری که محمد داخل آن سکه ای انداخت، وقتی شهید شد در آن به خاک سپرده شد ـ سکه ای انداخت و به یکی از بچه های آشنایان که آنجا بود گفت: اگر رفتی داخل قبر و کف آن دراز کشیدی سکه را به عنوان جایزه برای خودت بردار، قبل از اینکه پسر فامیلمان بخواهد کاری بکند گفت: ببین ترسی ندارد و خودش داخل قبر رفت و درون آن دراز کشید. من که این صحنه را دیدم ناراحت شدم و گفتم: محمدجان، مادر بیا بیرون این کارها را نکن تو که دل ما را خون کردی، اما محمد همچنان در داخل قبر دراز کشیده بود و چشمهایش را روی هم گذاشته بود و گفت جابی خوبیه کاملاً راحت هستم. وقتی محمد شهید شد حدودًاً 45 روز از آن روز می گذشت و در همان قبری که خودش درون آن خوابید و امتحانش کرده بود (به طور اتفاقی) دفن شد که این قضیه برای ما خیلی تعجب انگیز بود