https://shohada.org/en/node/216983

شناسه خبر: 216983
2022-3-10 13:10

خاطرات جنگي

راوی علی ساجدی: یک روز با پدرم می خواستیم از سرپل ذهاب بگذریم که نگهبانی به من اجازه ورود نمی داد و یکی از پاسداران به شوخی گفت: بایستی لباس نظامی داشته باشی و پدرم به شهر برگشت و کاپشن سبزی برایم خرید و دوباره برگشتیم. ولی باز با ممانعت نگهبانی روبرو شدیم. لذا پدرم برگشت و من در زیر صندلی ماشین پنهان شدم و پدرم اسلحه ها را طوری گذاشت که دیده نشوم. پس از استتار ماشین حرکت کردیم و از نگهبانی گذشتیم. در مقر که بودیم هواپیمای عراقی حمله کرد و چند نفر از برادران جهادگر شهید شدند. بعد هواپیما بوسیله نیروها سقوط کرد و ما به محلی که هواپیما سقوط کرده بود رفتیم و جنازه را از نزدیک دیدم.