https://shohada.org/en/node/217017

شناسه خبر: 217017
2022-3-10 13:10

خاطرات جنگي

راوی هاشم ساجدی: یکى از برادران جهادگر، در جبهه‏ هاى جنوب مشغول به رانندگى با کمپرسى بود. یک شب تو خط در کنار رودخانه مشغول زدن جاده بودیم، این برادر نشست پشت کمپرسى و رفت. سرویس اول آتش دشمن خیلى زیاد بود به طورى که با خمپاره 60 و تیربار پشت سر هم شلیک مى‏کردند. این برادر دو سه بار این مسیر را تا خط رفت و خاک مى‏برد. بعد از چند لحظه دیدم یکى از چهار کمپرسى که ما در آنجا داشتیم کم است و فقط سه کمپرسى مشغول به کار هستند. پیگیر ماجرا شدم رفتم آن طرف داخل معدن دیدم کمپرسى و راننده آنجا هستند، گفتم: برادر ما امشب خیلى کار داریم، هر طور شده باید امشب این جاده را تمام کنیم! او ناراحت شد و گفت: من مى‏ترسم، من زن و بچه دارم! بعد از چند ساعت صحبت کردن با او به نتیجه نرسیدم و او راضى نشد که برگردد ومجبور شدیم شب را با همان سه کمپرسى کار را ادامه دهیم تا فردا یک راننده‏دیگر برایمان از قرارگاه بفرستند. فردا صبح باآن برادر صحبت کردم و به او گفتم: برادر شما این طور فکر نکنید که اگر اینجا یک بلایى به سرت مى‏آید جاى دیگر نخواهد آمد. هر جا تقدیر خداوند باشد، آنروز که طناب عمر انسان باید پاره شود، پاره مى‏شودو فرق نمى‏کند که جبهه باشى یا در اهواز در خانه هیچ فرقى نمى‏کند. ولى او گفت: من نمى‏توانم و رفت تسویه حساب کرد. چند روز بعد شنیدم بنده خدا بین راه تصادف کرده ومرده است و این است که از خدا نمى‏شود فرار کرد.