https://shohada.org/en/node/217019
شناسه خبر: 217019
2022-3-10 13:10
خاطرات جنگي
راوی محمد یوسفی: زمانى که در جزیره مستقر بودیم یک شب به هاشم ساجدى گفتم: من همراهتان به خط مقدم مىآیم گفت: شما همین جا باش. من گفتم مىآیم. بالاخره ایشان نصف شب رفته بود، صبح که بیدار شدم پرسیدم آقاى ساجدى دیشب رفتند؟ گفتند: بلى. به ما گفتند که یوسفى را بیدار نکنید وقتى آقاى ساجدى آمد با لبخند گفت. یوسفى خلاصه نبردمت. گفتم: چرا نبردى؟ اگر مرا نبرید دیگر من این جا نمىمانم. گفت: ناراحت نباش شما را مىبرم و شهیدت مىکنم. شب بعد مرا صدا زد و به اتفاق سوار ماشین شده و به سمت جزیره حرکت کردیم. وسطهاى جزیره که رسیدیم آتش آن قدر زیاد بود که محیط مثل روز روشن شده بود.آقاى ساجدى از من سؤال کردهاند ناراحت نیستى؟ گفتم: براى خودم ناراحت نیستم اما براى شما ناراحت هستم. پرسید براى من چرا ناراحتى؟ گفتم:، براى این که شما براى جامعه و پشتیبانى جنگ مفید هستید این گونه مفت رفتن را من صلاح نمىدانم. شب را برگشتیم وآمدیم. فرداى آن روز به اتفاق ایشان سوار ماشین شده و به سمت جزیره حرکت کردیم وسط جزیره که رسیدیم دیدم زیر همان جاده، جادهاى درست کرده بودند که از دید دشمن مخفى بود. ما هم وارد همان سنگر شدیم وقتى نشستم بخاطر کوتاهى سقف سرم به سقف مىخورد پرسیدم چرا این سنگر این طورى است؟ گفتند: اگر از جاده بالاتر باشد، زیر دید دشمن است و مىفرستد شب را ماندیم و صبح پرسیدم کجا قرار است برویم؟ گفت: مىخواهیم برویم پیش بچه هایى که جلو هستند. پرسیدم مگر از این جلوتر هم نیرو هست؛ گفت: بله، جایى مىخواهیم برویم که سنگرهاى عراقى دیده مىشود و بچهها آنجا مستقر هستند مىخواهیم خبرى از آنها بگیریم و روحیهاى به آنها بدهیم. گفتم: هر جا که رفتیم مرا هم با خودتان ببر. به اتفاق حرکت کرده وبه جلو رفتیم و به سنگرى که در آنجا بود وارد شدیم رزمندهها که در فلاکس چایى داشتند براى ما چایى ریختند و ما خوردیم. تا ما این چایى را خوردیم شاید 20 تیر این طرف و آن طرف سنگر زده شد. آقاى ساجدى گفت: حاجى آقا چایى ات را بخور و نترس. گفتم: شما مىخواهى مرا بترسانى گفت: جلوتر هم مىآیید برویم، گفتم: بله. حرکت کردیم و تقریباً 2 کیلومتر جلوتر رفتیم و به جایى رسیدیم که عراقىها کاملاً دیده مىشدند. پشت آن خاکریز بچهها با هیزم آتش کرده بودند وداشتند چایى درست مىکردند. گفتم: این چایى از همه چایىها خوش مزهتر است. چون این آخرین چایى است و شربت آخرین است. خیلى از خوردن این چاى لذت بردیم. یک غذاى خشکى هم که داشتند آوردند و به اتفاق خوردیم بعد به آقاى ساجدى گفتم: شما بروید من همین جا مىمانم. گفت: من رهایت نمىکنم تاشهیدت نکنم. بالاخره از خط مقدم برگشتیم و از جزیره بیرون آمدیم.