https://shohada.org/en/node/217024

شناسه خبر: 217024
2022-3-10 13:10

نفوذ و تاثير کلام

راوی محمد یوسفی: سال 62 به جبهه سومار اعزام شدم، چند روزى که آنجابودیم صبح‏ها کوهنوردى مى‏رفتیم من با این که تا حدودى مسن بودم اما هر روز به اتفاق نیروها کوهنوردى مى‏رفتیم و در بین راه بعضى از سوره‏هاى کوتاه قرآن را مى‏خواندم بعد از کوهنوردى نرمش هم مى‏کردیم و صبحانه مى‏خوردیم. یک روز به من گفتند: آقاى یوسفى آقاى ساجدى قرار است شما را نگهدارد. پرسیدم ساجدى چه کسى است؟ گفتند: همین آقایى که فرمانده اینجاست و هر روز هم با شما کوهنوردى مى‏آید. من تعجب کردم که چطور فرمانده قرارگاه با ما ورزش مى‏آید. آقاى ساجدى مرا صدا زد و به اتاقش رفتم. ایشان به من گفت: حاج آقا بچه‏ها به شما علاقه دارند که با آنها کوهنوردى مى‏روى خلاصه بچه‏ها شما را دوست دارند و باید بمانى. من گفتم: پسرم سرباز است من نمى‏توانم بمانم گرفتارى زیاد دارم. ایشان خیلى اصرار کرد که بمانم و من گفتم: نمى‏توانم بمانم. ایشان یک نکته‏اى گفتند که تأثیر زیادى روى من گذاشت. گفتند: من که زورى ندارم که شما روحانى را به زور نگه دارم. اما شما اعتقاد دارید که قیامتى هست و من آنجا جلوى شما را مى‏گیرم و مى‏گویم من با یک زن جوان و سه بچه قد و نیم قد را گذاشته‏ام و از اول جنگ به جبهه آمده‏ام شغلى را که داشته‏ام رها کرده‏ام و شما با این که مرد مسنى هستى مى‏گوئید پسرهایم را داماد کردم و دخترهایم را عروس کردم شما نمى‏مانید. بقدرى این کلام ساجدى در من اثر کرد که به عمرم بجز قرآن و احادیث ائمه چنین تأثیرى را در خود ندیدم. گفتم: حرف حسابى و راست است. و این حرف شما مرا گرفت و مى‏مانم. حدود سه ماهى ماندم و با ایشان بودم تا این که گفتند: قرار است به جزیره برویم. من گفتم: اگر به جزیره رفتید و خواست عملیاتى انجام شود من هم مى‏آیم. ایشان رفتند و بعد از چند روزى نامه‏اى فرستادند و گفته بودند به یوسفى اطلاع دهید که بیاید وقتى به جزیره رفتم با این که هوا گرم بود من این مرد را سر شب در یک پادگان مى‏دیدم و هنگام سحر در پادگانى دیگر.