https://shohada.org/en/node/218410

شناسه خبر: 218410
2022-3-10 13:29

روحیه بسیجی

به یادم دارم آن شبی که برادر رثایی می خواست برود و در عملیات والفجر 3 شرکت کند . ما به واسطه کاری که داشتیم مجبور نبودیم به نیروهای عمل کننده بپیوندیم . نهایتاً می رفتیم مثلاً جایی که فرمانده گردان می رفت . خیلی دقیق تر می شدیم می رفتیم جایی که فرمانده گردان هست و کنار ایشان می ایستادیم . ولی ان شب دیدیم که برادر رثایی دارد می رود و ما اصلاً چنین تصمیمی نداشتیم . دیدم ایشان با آقای کفاشان صحبت می کند که به جلو برود . رفتم و به ایشان گفتم : مرد حسابی ، یک چیز واضح و آشکار است او آن بالا نشسته و داره نارنجک می اندازد ، تو را می کُشد ، کار عبثی است که خودت را جلو انداخته ای . برادر رثایی گفت: اگر همه مثل تو فکر بکنند تازه سال دیگر مشکل کله قندی حل نمی شود به برادر رثایی گفتم : پس چکار باید بکنند ؟ ایشان گفت: باید مثل من فکر بکنند ، هر کس داوطلب خودش باشد و بگوید من می خواهم بروم و کله قندی را بگیرم بعداً اگر یک میلیون آدم این جا جمع نشد . یعنی ایشان یک برخوردی با ما کرد که ما اصلاً چرا رفتیم آنجا ، به ما برخورد .