https://shohada.org/en/node/218556
شناسه خبر: 218556
2022-3-10 13:30
فکاهی و شوخ طبعی 1
به روایت از علی صلاحی : شهید کاووسی مسئول معاونت آموزش تیپ ویژه شهدا بود . قرار شد ایشان قبل از عملیات والفجر 9 برای مدتی به پشت جبهه برود . روز پنج شنبه بود که شهید رادمرد به پادگان آمده بود و مراسم معارفه ایشان به عنوان مسئول معاونت آموزش تیپ انجام شد . بعد از ظهر پنج شنبه ما به ارومیه آمدیم و کاوه هم با جمعی دیگر به ارومیه آمده بودند . فکر می کنم آخر پاییز یا اول زمستان بود چون ما انار بجستان در خانه داشتیم . خلاصه آقای کاوه با قلی و حسن خرمی و جمعی دیگر وارد خانه ما شدند . محمود به من گفت که : انار داری گفتم : بلی . گفت: امشب سفره که جمع شد هر زمانی که انارها را خواستی به عنوان دسر بیاوری برقها را هم خاموش کن . ضمنا انارها را هم جوری بریز که تعداد بیشتری جلو ما قرار گیرد . گفتم: باشد. هنوز غروب نشده بود که یک مرتبه دیدیم درب خانه به صدا آمد. درب را که باز کردم ، دیدم کاووسی رادمرد را با خودش آورده است. 24 ساعت از معرفی رادمرد بیشتر نگذشته بود . نه آقای رادمرد ظرفیت کاوه را می دانست و نه کاوه ظرفیت رادمرد را . تا این دو نفر آمدند تصمیم گرفتند یک مقداری خودش را جدی نگه دارد و آن شب شرکت نکند . در هر صورت آن جلسه شام و سفره تمام شد و ما طبق معمول آمدیم همان کاری را که گفته بود انارها را داخل یک تشتی ریختیم و آوردیم و جلوی افراد شروع کردم روی سفره ریختن و به سمتی که کاوه نشسته بود . خرمی همزمان بلند شد و برق را خاموش کرد ما هم ته تشت که هفت _ هشت انار مانده بود گذاشتیم جلوی کاوه برق که خاموش شد . کاوه که تا آن زمان خودش را یک مقداری مصمم تر گرفته بود اولین انار را شلیک کرد خلاصه انار هم وقتی شلیک می شود به سر افراد می خورد یا به دیوار پخش می شود . خلاصه این امر سبب می شود که هر چند وقت یکبار روی دیوارها را با هزینه شخصی رنگ بزنیم _ شهید رادمرد در آن شب این قضیه را دید که کاوه با دوستهایش اینگونه مزاح می کند. برنامه خواب در دو اتاق قرار شد بخوابیم اینها رفته بودند از داخل آشپز خانه شلنگ کشیده بودند و گذاشته بودند زیر درب اتاقی که کاوه با تعدادی خوابیده بود . دربها را هم قفل کرده بودند و شیر آب را باز کرده بودند و خلاصه کل اتاق و موکتها زیر آب رفته بود . صبح که از خواب بیدار شدیم دیدم فقط کاوه مانده است . حسن خرمی و قلی و دیگر بچه ها همه لباسها را از تن در آورده بودند و فقط با شورت و زیر پوش بودند و لباسها را روی شوفاژانداخته بودند تا خشک شود. پرسیدم بقیه کجا هستند گفتند که : صبح زود از خجالت به پادگان رفته اند. البته کاوه قبل از ورود آقای کاووسی و رادمرد یک آهی گفت، که یعنی این تصمیم عملی نشود چون خیلی با هم آشنا نبودند. سه روز بعد از این قضیه احمد ظریف و حمید عسکری رئیس ستاد بارادمرد بوسیله یک ماشین به منظور سرکشی از گردانی که در همدان آموزش شنا می بینند می روند آقای ظریف ماجرا را اینگونه نقل می کرد که : من راننده بودم و آقای عسکری رئیس ستاد جلو و آقای رادمرد عقب ماشین نشسته بودند _ آقای عسکری چون اهل همدان بودند زیاد اهل شوخی و بازی نبودند _ اگرچه رادمرد حضور عسکری را در آن شب ندیده بود اما نتوانسته بود تفکیک قائل شود آقای ظریف می گفت: رفتیم یک مقداری پسته و پرتغال گرفتیم تا در بین راه استفاده کنیم وقتی پرتغال و پسته ها را می خوردیم آقای رادمرد یک پلاستیکی دستش گرفته بود و می گفت : پوستها را داخل پلاستیک بریزید ظریف می گفت: باخودم گفتم: این آقای رادمرد عجب آدم تمیزی هست که می خواهد داخل ماشین کثیف نشود ظریف می گفت: به نزدیک همدان که رسیدیم یک مرتبه دیدم که عقب ماشین که ایشان نشسته بود دستهایش را بلند کرده و به آقای عسکری می زند و می گوید : اگر ناتوانی بگو یا علی ، اگر خسته شدی بگو یا علی . این پوستها را که می زد چند عددش به سر آقای عسکری برخورد کرد . آقای عسکری هم که اهل شوخی نبود به شدت ناراحت شد . آقای عسکری وقتی این قضیه را می بیند به ظریف می گوید: ماشین را نگهدار . یا من پیاده می شوم یا آقای رادمرد به هر صورت عسکری را به خانه اش در همدان می رسانند ایشان می رود حمام می کند و لباسش را عوض می کند.