https://shohada.org/en/node/219020

شناسه خبر: 219020
2022-3-10 16:24

خاطرات سیاسی

به روایت از ابراهیم درویشی : قبل از انقلاب به اتفاق تعدادی از دوستان برای انجام فعالیت های سیاسی گروهی تشکیل دادیم به نام گروه بت شکنان موحد. یک روز تصمیم گرفتیم اسلحه ای تهیه کنیم. از بین بچه های گروه مقداری پول جمع کردیم و آنها را به آقای درویشی دادیم تا اسلحه ای تهیه کند. ایشان به روستایی که قبلاً در آنجا زندگی می کردیم رفت و از فردی به نام حسن قلی کلت کمری کوچکی که قنداقی قرمز رنگ داشت خرید. ما به آن کلت می گفتیم: اسلحة دخترانه. آن اسلحه را در خانه ای که برای تشکیل جلسات دور هم جمع می شدیم، در محلی مناسب جاسازی کردیم. آقای درویشی بعد از چند روز گفت: باید پول تهیه کنیم تا اسلحه ای دیگر بخریم. من گفتم: می توانیم پیش حاج آقای محامی برویم ایشان نمایندة امام در مشهد است. هر کس کمکی از نظر مالی می خواهد نزد ایشان می رود. حاج آقای محامی در مسجدی نزدیکی های چهار باغ امام جماعت بود. یک روز به اتفاق آقای درویشی به مسجدی رفتیم که ایشان در آنجا نماز می خواند. نماز ظهر را پشت سر ایشان خواندیم. بعد از اینکه نماز تمام شد موقعیتی پیش نیامد که با ایشان صحبت کنیم. وقتی آقای محامی از مسجد بیرون رفت به دنبال ایشان راه افتادیم. در میدان شهدا خودمان را به ایشان رساندیم. جلو رفتیم، سلام کردیم و آیة و اعدوا لهم من استتعتم من قوه را برای ایشان خواندیم. آقای درویشی گفت: ما برای خرید اسلحه به پول نیاز داریم، ایشان نگاهی به ما کرد و بعد از کمی مکث گفت: امور اسلحه و مهمات مربوط به من نمی شود. شما باید بروید پیش آیت الله خامنه ای. از ایشان خداحافظی کردیم. خیلی خوشحال شدیم با خودمان گفتیم چه خوب آقای محامی سفارش کرده است برویم پیش آیت الله خامنه ای. روز بعد رفتیم محضر آیت الله خامنه ای به ایشان گفتیم: ما پیش آقای محامی رفتیم برای گرفتن پول تا اسلحه خریداری کنیم. اما ایشان گفت: بیاییم نزد شما. حال آمده ایم اینجا تا شاید شما بتوانید به ما کمکی بکنید. آیت الله خامنه ای گفت: شما مطمئن هستید که آقای محامی این حرف را به شما زد. گفتم: بله. ایشان گفتند: فکر کنم می خواست شما را اذیت کند. ما سرمان را انداختیم پایین و خجالت زده به خانه ای که در آن دور هم جمع می شدیم برگشتیم. بعد از مدتی معلوم شد آقای محامی توسط ساواک دستگیر شده است ( محرمانه ) در هر صورت ما از مبارزه دست برنداشتیم و راه خود را ادامه دادیم.