https://shohada.org/en/node/219027

شناسه خبر: 219027
2022-3-10 16:24

دیدگاه شهید

به روایت از ابراهیم درویشی : یک سری حسن آقا به شدت مجروح شده بود. به طوری که حتی نمی توانست از جایش بلند شود. هر روز امدادگرهای سپاه برای مداوای ایشان به منزل ما می آمدند. روزی قرار شد ترکشهایی که در بدنش بود را بیرون بیاورند. من طاقت دیدن این صحنه را نداشتم و گریه می کردم. وقتی امدادگر از منزلمان بیرون رفت، داخل اتاق شدم و گفتم:" چرا... مگر در جبهه چیست که شما اینقدر به آنجا علاقه داری؟ ببین حالت چطور شده؟ اگر شهید شوی... ؟" گفت:" نه من نمی خواهم به این زودی شهید شوم. همیشه در دعاهایتان از خدا بخواهید که من به این زودی شهید نشوم. من می خواهم در راه اسلام مانند حبیب بن مظاهر، مثل ابوذر بارها تا نزدیکی شهادت بروم ولی شهید نشوم و از اسلام دفاع کنم. تا انشاء الله ولایت همیشه سرافراز بماند و اسلام پیروز باشد. و آنگاه شربت سرخ شهادت را بنوشم و این را بدانید، اگر روزی جبهه نیاز داشت شما حتی اگر دو حلقه النگو هم بیشتر نداشتید آنها را بفروش و در راه جبهه بده و اگر روزی گفتند: به همراه فرزندانت به جبهه بیا بدون هیچ گونه تعلل بچه هایت را بردار و به جبهه برو."