https://shohada.org/en/node/219028
شناسه خبر: 219028
2022-3-10 16:24
خاطرات سیاسی
به روایت از ابراهیم درویشی : اواخر حکومت پهلوی و اوج راهپیماییها بود. روزی حسن نزد من آمد و گفت:" پدرجان، فردا راهپیمایی داریم. اگر خواستید شرکت کنید. دست و پای خود را حنا ببندید." همین کار را انجام دادم و فردا صبح به گل کاری طبرسی رفتم. در آنجا دیدم تعدادی از تجمع کنندگان کلید به دستشان است، وقتی حسن را دیدم که او هم کلیدی بر دست داشت علت را جویا شدم. در جوابم گفت:" این یک رمز است، که ما بتوانیم افرادمان را شناسایی کنیم. سپس به طرف پایین خیابان حرکت کردیم. در آنجا، طیف عظیم جمعیت که از روستاهای اطراف آمده بودند، نظرها را جلب می کرد. در حین راهپیمایی صدای بلند حسن که الله اکبر می گفت، بدن انسان را به لرزه درمی آورد. در همین حین یکی از دوستان حسن و گفت:" حاج آقا، متأسفانه حسن را دستگیر کردند." گفتم:" اشکال ندارد، همان الله اکبری که ایشان می گفت، به کمکش خواهد آمد." چند روزی بود و حسن را در عشرت آباد، بازداشت کرده بودند. بعد از سه روز به منزل آمد و در حالیکه اشک شوق می ریختم، رویش را بوسیدم و گفتم:" چه طور شد که آزاد شدی؟" گفت:" چند تا سیلی خوردیم و گفتند: این بار آخرتان باشد که در راهپیمایی شرکت می کنید. بعد هم ما را آزاد کردند و آمدیم."