https://shohada.org/en/node/219051
شناسه خبر: 219051
2022-3-10 16:24
خاطرات بعد از مجروحیت
به روایت از ابراهیم درویشی : تازه حسن آقا به جبهه رفته بود. در منزل مشغول مرتب کردن خانه بودم که صدای در، نظرم را جلب کرد. به سمت در رفتم. همین که پاشنه در چرخید، عموی حسن آقا را در حالیکه ناراحت به نظر می رسید دیدم. گفت:" حاضر شو حسن را آوردند می خواهد تو را ببیند" گفتم: اتفاقی افتاده حسن آقا که تازه به جبهه رفته بود. لباسهایم را پوشیدم و به اتفاق عموی حسن آقا به منزل پدرشان رفتیم. حسن آقا در حالیکه صورتش سیاه شده بود، در بستر دراز کشیده بود. همین که چشمش به من افتاد با اشاره دست مرا به نزدیکی خود خواند. نزدیک شدم و گفتم:" این چه حال و روزی است که برای خودت درست کردی؟" خندید و گفت:" حالت چطور است درد می کشی؟" گفت:" نه، الحمدالله بهتر شده ام و حالم خوب است، با اینکه اصلاً به روی خودش نمی آورد که درد می کشد ولی تا صبح از درد چشم بر هم نگذاشت.