https://shohada.org/en/node/219767

شناسه خبر: 219767
2022-3-10 21:04

آخرین وداع با خانواده

به روایت از حسین خدادادی : آن روزها که پدرم به جبهه می رفت من ده، یازده ساله بودم و خیلی دوست داشتم با پدرم به جبهه بروم . آخرین باری که پدرم به مرخصی آمدند به من قول داد که من را هم با خودش به جبهه ببرند . دفعه آخر که پدرم به جبهه رهسپار شدند خیلی عجیب بود هیچ کس پدرم را تا ایستگاه راه آهن - مانند دفعات قبل - بدرقه نکرد چون پدرم خواسته بود کسی بدرقه اش نکند حتی همسر و فرزنداش. اما من بهمراه مادرم به راه آهن رفتیم من هیچ وقت دنبال پدرم گریه نمی کردم اما این دفعه گویا به من الهام شده بود که پدرم دیگر بر نمی گردند . وقتی قطار حرکت کرد پدرم دستش را از پنجره قطار بیرون آورده بودند و با ما خداحافظی می کردند. من دیگر تحمل نکردم و هراسان به دنبال قطار می دویدم و با صدای بلند گریه می کردم، پدرم نیز گریه می کردند و لحظه به لحظه از من دور می شدند. ناگهان پدرم تا کمر خودش را از پنجره قطار بیرون آورد و با چشمان اشک آلود گفتند : باباجان ! گریه نکن نمی خواهم صدای گریه ات را صدام بشنود . مرد که گریه نمی کند . هنوز یادم هست فاصله 5 یا 6 کیلو متر تا خانه را که در مسیر راه آهن بود گریه کردم و پیاده رفتم . آری این آخرین بدرقه پدرم بود - دیگر نگاه مهربان او را ندیدم و حسرت یک نگاه پدرانه بر دلم ماند تا لحظه ای که رهبر عزیزم را از نزدیک دیدم و نگاههای مهربان و بوسه هایی که در گونه هایم نشاند یاد پدرم را زنده کرد.