https://shohada.org/en/node/220314
شناسه خبر: 220314
2022-3-10 21:11
خاطرات سیاسی
به روایت از سکینه حصاری : در زمانیکه در خانة پدرم بودم و هنوز ازدواج نکرده بودم . پدرم (محمّد حصاری) مرا به کلاسهای شبانة سپاه دانش فرستاد . آن موقع چون رژیم شاه بر مسند قدرت بود و به همین دلیل عکس شاه و اعضای خانواده اش را در صفحات اوّل کتاب چاپ می کردند . یک روز که از کلاس به خانه برگشتم ، برادرانم گفتند : بابا ، از طرف مدرسه به سکینه کتاب داده اند . پدرم گفت : کتابهایت را بیاور تا من نگاه کنم . - پدرم خیلی خوشحال بود که به من کتاب داده اند . - به محض اینکه پدرم کتاب را باز کرد و عکس شاه را دید ، آن را پاره کرد . شب بعد که به مدرسه رفتم بچّه ها به معلّممان گفتند : خانم معلّم ، حصاری عکس شاه را پاره کرده است . معلّم به من گفت : حصاری بیا پای تخته سیاه کارت دارم . من هم به پای تخته سیاه رفتم . بعد معلّممان که خودش طرفدار رژیم شاه بود به من گفت : چرا عکس شاه را پاره کرده ای ؟ گفتم : پدرم عکس را پاره کرده است . گفت : به پدرت بگو که فردا شب به مدرسه بیاید . - در آن زمان بیشتر مردم روستا طرفدار شاه بودند و در روستایمان پدرم اوّلین کسی بود که به امام خمینی روی آورد و از شاه هم خیلی بدش می آمد . - من در حالی که گریه می کردم به خانه برگشتم و به پدرم گفتم : شما عکس شاه را پاره کردید معلّم به من گفت : به پدرت بگو فردا شب به مدرسه بیاید . پدرم گفت : چشم بابا جان من خودم می آیم . شب بعد پدرم به مدرسه آمد و گفت : دخترم اگر برای عکس شاه درس می خواند ، من نمی خواهم او درس بخواند . من نمی خواهم او به مدرسه بیاید . بعد از آن هم دو سه شب پدرم مرا نگذاشت به مدرسه بروم . ولی بعد از چند شب معلّمم به خاطر اینکه درسهایم خوب بود و شاگرد ساکتی بودم خودش به دنبالم آمد و مرا به مدرسه برد .