https://shohada.org/en/node/220849
شناسه خبر: 220849
2022-3-10 21:18
پیش بینی شهادت 1
به روایت از محمدرضا زهرایی : یک روز من و شهید حافظی مسیر خیابان دانشگاه را به سمت میدان شهدداء داشتیم پیاده راه می فتیم که شهید حافظی در راه به من گفت : آقای زهرایی اگر من شهید شدم از خانواده ام سرکشی کنید . به بچّه ها و همسرم بگو این کارها را انجام بدهند . بعلاوه من دوست دارم با همین لباس خاکی شهید شوم - با توجّه به اینکه لباس فرم سپاه داشتند - بعد هم گفت : آقای زهرایی من دوست دارم که مرا با همین لباس بسیجی ، با پوتین و چفیّه دفن کنید . ما بین فلکة تقی آباد و دکترا که رسیدیم یک آرم سپاه از جیبش یبرون آورد و گفت : این آرم را بگیر و موقع تدفین آن را بگذار روی سینه ام . با خودم گفتم : تو که شهید نمی شوی . حالا که وقت شهادت نیست . به خاطر اینکه از من ناراحت نشود و دلش نشکند ، آرم را گرفتم و گذاشتم داخل جیبم . دو سال این آرم را نگه داشتم ، تا اینکه از قضا یک شب ساعت 10 بود که خبر دادند حافظی شهید شده است . فردا صبح به اتّفاق آقای ثابت جهت تشییع جنازه به سپاه مشهد رفتیم . موقعی که به سپاه مشهد رسیدیم ، شهداء را آورده بودند . سر تابوت ایشان نشستم و فاتحه ای خواندم . بعد آمدم خانه و خانواده ام را برداشتم و به خواجه ربیع رفتیم . وقتی به آنجا رسیدیم مردم عزادار مشغول نوحه خوانی و سینه زنی بودند . زمانی که در تابوت را باز کردند و تابوت را نزدیک قبر گذاشتند ، بکدفعه به ذهنم آمد شهید حافظی به من وصیّت کرده که آرم سپاه را روی سینه ام بگذار . ناگهان دست کردم توی جیبم - خدا خدا می کردم که آرم باشد - دیدم که آرم داخل کیفم است . گفتم : یک سنجاق بدهید . گفتند : می خواهی چکار بکنید ؟ گفتم : شهید حافظی وصیّت کرده که این آرم را روی سینه اش بگذارم . بعد از اینکه آرم را روی سینه اش گذاشتم ، جنازة ایشان را دفن کردند .