https://shohada.org/en/node/220871
شناسه خبر: 220871
2022-3-10 21:18
خاطرات جنگی
به روایت از علی محمد حافظی عسگری : شب قبل از عملیات میمک آقا اسماعیل را دیدم که در فکر است از ایشان سؤال کردم:" جریان چیست، چرا در فکر هستی؟" ایشان گفت: امشب دستور آمده که گردان آقای حافظی پدافند قرار بگیرد. ولی در رودربایستی گیر کردم و نمی دانم چگونه به او این خبر را بدهم." گفتم: بیا با هم برویم و به او بگوییم. وقتی جریان را به آقای حافظی گفتیم آن چنان بر روی ایشان اثر گذاشت که رنگش زرد شد و لبهای خندانش بسته شد. وضعیت او را که چنین دیدیم، بهتر دیدیم او را ترک کنیم و رفتیم. صبح ایشان پیش من آمد و گفت:" من این درد را به کجا ببرم." گفتم: "چه کار شده است؟" گفت:" چرا نباید کردان ما در عملیات باشد." گفتم:" بابا جان، شما باید ادای تکلیف کنی. فرمانده ای این طور تشخیصی داده. نیروهای شما هم ناراحت هستند. باید بروی و با آنها صحبت کنی. چون آنها حرف شما را بهتر گوش می کنند." ایشان گفت:" آقای معلم بر فرض من آنها را قانع کردم، خودم که قانع نمی شوم." گفتم:" انشاء الله خدا کمکت می کند." او رفت. روز دوم عملیات بود که خبر رسید خطی را که نیروهای ما در آن مستقر هستند دشمن خیلی روی آن فشار می آورد و اگر آن را بگیرد از راست یا چپ نیروها را قیچی می کند و راه ارتباطی را از پشت می بندد. من هم آقای حافظی را خواستم. وقتی آمد، گفت:" با من چکار دارید؟" گفتم:" امشب نوبت شماست که به خط بروی. برو نیروهایت را برای رفتن آماده کن." ایشان خوشحال شد و سریع رفت. شب همراه با نیروهایش در خط قرار گرفت. وقتی شب من به سراغ ایشان رفتم، گفتم:" وضعیت چطور است؟" گفت: آن عقده ای که برای شرکت در شب اول عملیات داشتیم حالا اینجا با پدافند جانانه ای که انجام دادم، در آوردیم.