https://shohada.org/en/node/220898

شناسه خبر: 220898
2022-3-10 21:18

تدبیر و مدیریت نظامی 1

به روایت از هادی نعمتی : در عملیات بدر بود . ما بعنوان نیروی احتیاط قرار شد بمانیم و روز بعد عمل بکنیم. نیروهای ما قرار بود در منطقه میمک در تنگه بیجار مستقر بشوند و ما شب را آنجا بمانیم. در بین راهه که می رفتیم دشمن متوجه حضورمان شده بود بنابراین به صورت ایذایی بر سرمان آتش می ریخت. گردانهایی که قرار بود بروند، رفتند. که همراه آنها شهید جامعی و شهید علی ابراهیمی هم بودند. ما هم در گردان یاسین به عنوان نیروی احتیاط قرار بود فردای آن روز وارد عمل بشویم. در بین راه دیدم که شهید بزرگوار حسین معافیان با دو نفر دیگر آمد و نمی دانم به شهید حافظی چه گفتند که دیدم شهید حافظی آمد و گفت: نعمتی گروهانت را از همین جا جدا کن و برو خط. گفتم: چشم. من از همان جا بلافاصله جلوی ستون احتیاط ایستادم گفتم: گروهان جدا شوند و سپس به خط شوند. یک مقدار که راه رفتیم دیدم شهید حافظی پیک فرستاد _ چون در منطقه نمی خواستیم از بی سیم استفاده شود که احیانا دشمن شنود کند و اطلاعات کسب کند. بیشتر از پیک استفاده شد _ گفت: حاج قای حافظی فرموده اند که شما برگرد بیا. به برادر دوست بین بگو برود. بعد من گفتم: باشد چشم. برمی گردم. به شهید دوست بین گفتم: که شما برو چون آقای حافظی فرموده اند که من برگردم. گفت: من چکار کنم؟ گفتم: شما بچه ها را بردار برو انشاءا... برادرهای محور اطلاعات و عملیات آنجا هستند. خلاصه شما را تا خط رسانند. و ما هم ببینیم دستور آقای حافظی چیست؟ اگر اجازه فرمودند که شب خدمتتان می آییم. اگر هم اجازه نفرمودند باید ببینیم تکلیف چیست؟ برگشتم، گفتم: حاج آقای حافظی چرا اجازه ندادید که من بروم. گفت: شما همین جا بمانید کارتان دارم. فردای آن روز صبح زود گفت: بلند شو برو خط. امکان دارد این دوتا گروهان دیگر امروز فردا هم عقب نیایند و خط احتیاج پیدا نکند. اگر هم احتیاج پیدا کرد که ما بیاییم شما برو گروهانت را جمع و جور کن و ببین کدام نقطه خط حدت دارد و از بچه های اطلاعات و عملیات هم در این رابطه سئوال کن. در آنجا شهید شریفی و شهید حجت زرینی بودند. صبح زود من بلند شدم با یکی از برادرهایی که با جیپ ادوات می برد، به خط رفتم. به خط که رسیدیم پاتک دشمن هم شروع شده بود. شهید بصیری و شهید بزرگوار مهدی خاوری بچه های ما را که رسیده بودند توی محورشان جایگزین کرده بودند و بهشان حد داده بودند که من رسیدم سئوال کردم خاوری کجاست؟ آن موقع شهید نشده بود. گفتند: آقای خاوری یک مقدار جلو رفته است. پیدایش کردم و احوال پرسی کردم. آنجا هم آتش دشمن شدید شده بود. به او گفتم: بچه های ما کجایند؟ گفت: خاطرت جمع باشد خط را به آنها داده ام. دوتا سنگر آن طرفتر که رفتی از همان طرف برو تا آخر. بچه های شما تا لب کال شیار هستند. من رفتم بچه ها را پیدا کردم. بعد از ظهر آن روز قرار شد ما خط را تحویل بگیریم. شهید خاوری درست راست ما و در پاسگاه گدکنی بود. همه ما در وسط شیار قرار گرفته بودیم. شهید خاوری گفت: نصف نیروها یک طرف و نصف دیگر آن طرف شیار را بپوشانند. شهید حافظی تماس گرفت و گفت: من دارم بچه ها را می آورم. شما خوب به خط توجیه شده ای؟ گفتم: نه. شهیدگفت : هر گروهان را خط حدش را مشخص کرد و گفت: هر گروهان که به خط آمد توی خط خودش قرار بده. گروهان یک را کمی بگذار و دو را کمی و گروهان سوم هم خودت هستی، کمی باش. شب شد و هر چه منتظر شدم خبری نشد. شهید حجت زرینی آمد و گفت: بچه هایتان نیامدند؟ گفتم: نه، تماس بگیرید و بگویید زودتر بیایند چون هوا تاریک شده است مشکل ایجاد می کند تا سنگرهایشان را پیدا کنند. گفت: حرکت کرده اند. در آنجا شیاری بود که من رفتم داخل آن منتظر شدم. دیدم یک ماشین آمد و شهید حافظی با ماشین جلویی و همراه با نیروها آمد. بعد ماشین را نگه داشتند صدا زدم گفتم: برادر علی کجاست؟ صدای من را شناخت و گفت: برادر هادی بیا اینجا. به سویش رفتم. گفت: خوب بگو ببینم چکار داری؟ سریع یک دقیقه هم طول نکشد تمام کارهایی که تا به حال انجام داده ای. گفتم: جای گروهانها و سنگرها هم مشخص است و هر کس سر جای خودش چیده می شود. دوباره روی ما را بوسید و گفت: اگر دیشب از عملیات محرومت کردم به خاطر همین بود. کار روی مدیریت صحیح انجام می گیرد. مدیر باید مدیریت کند و فرمانده باید فرماندهی کند. نه اینکه خودش پیشتاز باشد، ولی هدایت و فرماندهی را هم فراموش نکند.