https://shohada.org/en/node/223121

شناسه خبر: 223121
2022-3-10 21:48

خاطرات سياسي

راوی صدیقه مومن زاده : محمدحسین بصیر یک روز صبح ماشین را برداشت و رفت که برود نیشابور و سبزوار قسط هایش را بگیرد . برف شدیدی هم می بارید . وقتی از خانه خارج شد دلم یک جوری شد . هی گفتم دیر شد و نیامد . پدرش هم جنب تی بی تی مغازه بزازی داشتند. ایشان آنجا دلش شور می زد و من خانه. خدایا چه خاکی به سرم بریزم . عصری بود که دیدم پدرش کسی را فرستاده درب خانه که سوال کن محمدحسین آمده یا خیر ؟ گفتم : نه ، با اینکه سر وقت ساعت هر روزش شده ولی نیامده است . بعد من خودم رفتم مغازه . گفتم : حسین کجا رفته ؟ این قسطش کجا بوده ؟ گفت : نمی دانم . خدایا چه کار کنیم چه کار نکنیم . دامادمان شب آمد خانه ی ما پرسید حسین آمده ؟ گفتم : نه ، گفت : امروز مشهد خیلی شلوغ بوده . گفت : مردم به زور می رفتند در ماشین ها و می گفتند بگو مرگ بر شاه و چراغ ها را روشن کنید . با خودم گفتم حسین یا توی راه تصادف کرده و از بین رفته یا اینکه گرفته اند او را . دیگر شروع به گریه کردم و راه افتادیم به کلانتری و پلیس راه و این طرف و آن طرف تلفن می زدیم و می پرسیدیم . بعد دامادمان گفت : بیا برویم بیمارستان امام رضا (ع) . پدرش از بخش سوانح و بخش دیگرش پرسید که توی دفتر نگاه کنید و ببینید مجروحی به نام محمدحسین بصیر نیاورده اند ؟ آن بنده خدا هم الکی ورق زد و گفت نه این اسمی که شما می گوئید توی دفترمان نیست . دیگر امیدمان از همه جا قطع شد . گفتیم : خدایا این بچه جنازه اش الان کجا افتاده است ؟ بعد پدرش آمد درب بیمارستان ایستاد و به دامادمان گفت : جواد آقا ، گفت : بله ، گفت : محمدحسین توی همین بیمارستان است یا مرده اش یا زنده اش . گفت : حاجی رفتیم و گشتیم نبود . گفت : باشد آن روز از نیشابور و از این طرف و آن طرف مجروح زیاد آورده بودند ، جای سوزن انداز نبود . همین طور که داشتیم فکر می کردیم دیدیم که یک روحانی با دو تا جوان از ته باغ بیمارستان دارند می آیند . پدرش گفت : جوادآقا بیا از این آقا سوال کنیم این روحانی به چشمم آشنا است فکر کنم از دوستان حسین باشد . رفت جلو سلام و احوالپرسی کرد . بعد گفت : حاج آقا ، گفت : بله ، گفت : یک پسر داشتم اسمش محمدحسین بود شما از ایشان خبر ندارید امروز هم که مشهد بکش بکش بود . گفت : ایشان پسر شما است ؟ گفتیم : بله ؛ گفت : ساعت هفت صبح پسر شما تیر خورده شما چه پدری هستید که خبر ندارید . ما الان از عیادت پسر شما می آییم . گفته بود الحمدلله خدا را شکر پسر شما رو به بهبودی است . گفت : شما که بچه ات را می شناسی ؟ گفتم : آری . ما را بردند توی اتاقی که نوشته بود بخش مراقبت های شد . توی اتاق رفتیم چهار تا تخت دیدیم توی این اتاق است . اولی ، دومی و سومی را دیدم پسر ما نیست . گفتم : این آقا آدرس اشتباه داده است بچه ی ما اینجا نیست . آمدیم بیرون توی سالن و بنا کردم به گریه کردن . دوباره به ذهنم آمد و گفتم : جوادآقا ؟ گفت : بله ، گفتم : برویم ملحفه های دور اینها را کنار بزنیم حسین ما دست چپش یک خال بزرگی روی بازویش بوده اگر قابل شناختن نبود از این خال او را شناسایی کنیم . دامادم رفت تخت اول و دوم ملحفه را کنار زد . دیگر من حالیم نشد فقط یک نفسی می آمد و می رفت تیری هم که خورده بود درش آورده بودند . دیگر ما را بردند بیرون . رفتیم خانه تا 15 روز این بچه توی بیمارستان بی هوش بود تا این که یک روز پدرش آمد و گفت : خانم ، گفتم : بله ، گفت : این بچه گاهی دست و پایش را تکان می دهد می خواهد به هوش بیاید . گفتیم : برویم یک کاری بکنیم که این بچه را بیاورند بیرون . رفتیم سرپرست بخش را پیدا کردیم و گفتیم : این بچه ی ما تیر خورده گوشش می فهمد که پدرش دارد صحبت می کند ولی زبانش می گیرد . خواهش می کنیم بیاردیش بیرون اتاق . گفت : نمی شود . پدرش گفت : من خودم تخت ها را با شما می گیرم و عقب جلویش می کنیم . جای یک تخت را باز می کنیم پسر ما اگر آن موقع از بین رفت الان از بین می رود . این بنده خدا به حرف کرد و تخت ها را عقب جلو کردیم و آوردند . روز چهاردهم تخت ایشان را آوردند و بیرون گذاشتند . من شب خانه رفتم ولی پدرش ماند با داماد بزرگمان . صبح که به بیمارستان رفتم دیده بلند شده و روی تخت نشسته است و تا مرا دید از تو گلو گفت مامان . گفتم : جان سلام علیکم با تعظیم به من سلام کرد . گفتم : خدایا صد هزار مرتبه شکر دومرتبه بچه ام زنده شد و یک سلامی به من کرد . یک روز که دکترش آمد گفتم آقای دکتر ؟ گفت : بله ، گفتم : این بچه ی ما جریانش این طوری است خواهش می کنم ویزیتش کنید . نسخه اش را بنویسید من خودم نوکر بچه ام هستم می برمش خانه خودم زخمش را پانسمان می کنم . گفت : خانم کزاز می گیرد می میرد . گفتم : نه من دست هایم را ضدعفونی می کنم . همه کارها رو می کنم دیگر ما بچه را برداشتیم آوردیم خانه . فردای آن روز مجسمه شاه را پایین کشیدند.